جـواد شریفیـان

سایت اشعار و دیگر آثار هنری

خاطره / اتفاق

Posted by on فروردین ۱۱, ۱۴۰۰

تو چند خاطره ای ؟  من  چند اتفاق ؟ …  تو چقدر اتفاقی ؟  من چند خاطره ؟  *** فواره عشق را در رسیدن به ارتفاع و سرنگون شدن  تجربه می کند  جویباره  در امتداد افق خزیدن را تا فنا شدن و رسیدن به عشق جویباره ای یا فواره …  فرقی نمی کند  دنبال عشق باش ***  ای کاش آب بودم ( * )  فواره ای جویباری  یا به گونه ی اشکی کنار چشمی …  به روزگاری که همیشه خدا  بر زبانمان جاریست  هر چه هست و...

Read More

تولدی دیگر

Posted by on فروردین ۱۱, ۱۴۰۰

برای احمد شاملو و هوشنگ گلشیری هنوز حساب میز را نپرداخته ام شماره میز از هزار بالا می زند شماره میز را از پیش رقم زده اند هزار و سیصد و هفتاد و نه تامل کنید راه بدهید تا شاعر ” لباس نو بپوشد “ باید به دوستان برسد به نصرت و هوشنگ و با پای قطع شده دوباره بگوید از این کسالت مزمن خسته ام از این عفونت از این نفرت از این سال سال بد سال باد سال اشک سال شک سال کبیسه تقویم را از روبه رویش...

Read More

شامگاه ۱۶/۵/۸۶

Posted by on فروردین ۱۱, ۱۴۰۰

ابر برای بارش نیامده بود کاغذ سفیدی شد که اسم ترا بر آن بنویسم *** نهال خاطره هایم را با چشم آب می دهم تا درخت تنومندی شود تا در سایه اش بخوابم فکر می کنم که فردا  از امروز و هنوز و همیشه برای گفتن دیر تر است *** وقتی که مرگ دق الباب می کند برای نوشتن شتاب می گیرم .. وقتی که تو نمی شنوی نمی خوانی پا سست می کنم و مداد را نجار وار پشت گوش می گذارم *** سهم من و تو از ثانیه های باقی مانده چقدر است...

Read More

پروانه و خورشید

Posted by on فروردین ۱۱, ۱۴۰۰

از چشم پروانه  خورشید دوست داشتنی و باورنکردنی است  از چشم خورشید  پروانه  *** خورشید پشت پنجره  پروانه پشت پنجره من در خواب خورشید و پنجره و پروانه  *** دوست داشتنی چرا نمی شوم  در چشم ماهی  -پروانه-  -خورشید-  *** چقدر وحشت می کند  پروانه در طلوع غروب وقتی فقط مرا پشت پنجره می بیند  *** پنجره خورشید را می بندی  هزار شمع روشن می کنی  پروانه اما – یخ زده از سرما  پشت شیشه پنجره  *** پروانه...

Read More

مرداد

Posted by on فروردین ۱۱, ۱۴۰۰

  ای رهگذر ای جانت از رویای آب یخ زده لبریز این سو  اگر میل است به رفتن                                       بدان که راهی ست بس هموار نه اش باطلاقی هست نه اش کوهی مقابل                             و نه دریایی تا بیکران در زیر پایت جاده ای هموار و بر سرت       خورشید آتشبار *** ای رهگذر آنسو ترا چاهی ست  اندر پیش چاهی  اگر چه قلبش از سنگ است – سنگی سیاه و تیره – اما دل سنگش چو بشکافی...

Read More

عابر خسته

Posted by on فروردین ۱۱, ۱۴۰۰

عابر خسته کنار برکه ی راکد  با شاخه ی سبزی به دست  تا درختی  که به سایه اش …. …. پاییز آمد ***  پاییز آمد  تا برای عابر خسته  پنجه ی دستام خشکیده ی چنار را  بدوزد بهم  تا شولایی مگر برای خواب زمستانیش ***  بانک رحیل و بیدار باش قافله سالار  عابر خسته را نوید تنهایی می داد  و ما اما از ستیغ کوه سخن می گفتیم و تیزی تیغ و دستهای بسته  و عابر خسته  با خنجری آخته برنیام  ***  بهار و پاییز...

Read More