جـواد شریفیـان

سایت اشعار و دیگر آثار هنری

عاشقانه 2

Posted by on تیر ۲۹, ۱۳۹۵

با عشقم که حربه ایست به قصد فتح تو برمی خیزم با شعرم که ضربه ایست سکوت ترا درهم فرو می ریزم و تردیدیم نیست از اینکه بگویم :  “ بیشترین عشق جهان را بسوی تو می آورم  ”  ( از احمد شاملو ) خود اگر چه پیش از اینت گفته باشند که زیبائی در تو به غایت رسیده و در عشق به تو _ به روزان و شبانی که تو سرخوش و بی خیال با پاهای کوچکت چمن باغچه را و گل یاقوتی رنگ قالی را لگد می کردی و از سر احتیاط...

Read More

عاشقانه 1

Posted by on تیر ۲۹, ۱۳۹۵

مثل تنهائی مثل شب مثل بی خویشی مثل هذیان مثل تب آمد _ مثل می خواستنی مثل تنهائی من کاستنی خنده ای بر لبهایش جاری شد _ مثل شبنم بر گل مثل گل بر گلدان مثل گلدان بر طاقچه ی خانه در کنارم بنشست _ در سر انگشتانش میل ماندن می روئید _ مثل آوای خفیف آب مثل نور کمرنگ مهتاب ملایم شد زمزمه گر و سکوت سنگین را با نجوایش بر هم زد او چه می گفت ؟ نمی دانم شاید شرمگین بود _ مثل کبریتی که بخواهد بر گیراند مثل یک...

Read More

مرثیه جویبار  

Posted by on تیر ۲۹, ۱۳۹۵

  “پس آنگاه ترا یافتم   و به تقدیر گیسوانت گردن نهادم   که مسیر سر در گم جستجوهای شبانه انگشتانم خواهد بود “  – قصه از اینجا آغاز شد از اینجا بود که بسوی نایافته ناشناخته ای دست یازیدم  – “هم بصورت دستی که با عطوفت اندراست   هم بصورت چشمی که به تمنا خیره بر در چه شبها که تصاویر قابکاری شده را برقص واداشتم   و به انتظار نشسنم “  – این کدام کلام است و آوا...

Read More

2-

Posted by on تیر ۲۹, ۱۳۹۵

تو چه گفتی به شقایق ها که چنین از شرم گلگون شده پرهاشان

Read More

چهار طرح برای چهار فصل

Posted by on تیر ۲۹, ۱۳۹۵

1 در انتظار حدوث معجزه ای شب را به نیمه آوردیم در آستانه ی طلوع سپیده هنوز انتظار حدوث معجزه با ما بود نجوای برگ های سپیدار رازی نگفت با ما و بازتاب نور صبحدمان بر برکه نیز   2 پرنده ها بتماشای باغها رفتند پرنده ها بتماشای باغهای نیم سوخته رفتند و ابرهای یائسه و رودهای تنبل _ پرنده ها با بالهای نیم سوخته و چهره های نیم سوخته برگشتند و ذهن کوچکشان از طنین فاجعه لبریز شد   3 دو کبوتر در پروازند دو...

Read More

با صمیمیت

Posted by on تیر ۲۹, ۱۳۹۵

با صمیمیت نزدیک آمد و کلاه از سر برداشت و سلامی گفت   با صمیمیت دستش را پیش آورد   با صمیمیت به سخن گفتن اندر شد طرح فردای بهتر را می دیدم در چشمانش در رفتارش در سخنش _ با صمیمیت دعوتش را پاسخ دادم چشم هایم را بستم و به رؤیاهایم فرداها را می دیدم دست بدست هم با او نا بسامانی ها را سامان می بخشیدیم – با صمیمت غوطه ور در رؤیاهایم بودم که با صمیمیت حس کردم که تیزی دشنه ی او بین دنده های شش و...

Read More