جوانه 3
در تمام شب همه ی شب را نوشیدم اختران را هم و سپیدار نشسته به سیاهی را شستم
Read Moreدر تمام شب همه ی شب را نوشیدم اختران را هم و سپیدار نشسته به سیاهی را شستم
Read Moreای دست های تو سرود تسلی ای چشمهای تو غمگین ای چهره ات تمامی لبخند های دنیا را آبستن از دست تا ستاره ، چه راهی است ؟ با پائی استوار بسوی تو خواهم آمد دیماه 49
Read Moreتنهائی بردبارتر از همیشه کنارم نشسته است برگهای سوزنی کاج بیگانه با حس غریب دلتنگی من تا از نظر گاهم پنهان شوند از ذرات بهم بافته برف پوستینی ساخته اند بر قامت خود پرنده ای از آنسوی مه متراکم می آید چثه اش آنقدر کوچک است که دانه های درشت برف را بخود نپذیرفته بردبارتر از همیشه کنارم می نشیند و به شاخه گل منجمد شده کنار صندلیم خیره می شود “پشت مه متراکم برف می آید ” پرنده می گوید و...
Read Moreتو آن تداوم هر ساله آن شکوه بزرگ آن سلام سبز بهارانی تو عطر بکر گل یاسی تو شرم شاعرانه ی گلهای شمعدانی را می مانی تو سایه ی سروی درنیمروز تابستان تو تابش ملایم خورشیدی در صبحگاه سرد زمستان تو شبنمی تو آب و آئینه ای خوابی تو ماهی طلائی تنگی تو تنگ پر آبی تو بوسه ای آهی نسیم گونه نوازی ستاره ای ماهی تو پابجائی ایمانی تو پابزائی امیدی ای نوید نوازش میان دستهای تو رویان تو روشنائی هرروزه...
Read Moreپرنده بهار را با بالهایش باور می کند پرنده جز به بهار و با جفت خویش دلخوش نیست من پرنده ام من بهار را لمس می کنم من جفت خویش را یافته ام و در زودباوریهایم غرقم در دل هر چشمه عطوفت آبی است در دل هر چشم رازی _ من پرنده ام تو بهاری پرنده بی بهار نمی تواند زیست من بهارم تو سبزه زاری بهار بی سبزه زار حنجره ایست بی فریاد _ من سرگردانم تو سرگرانی تو جفت من نیستی من از تو رو گردانم بهار بی پرنده از...
Read Moreمسافر پرشِکوِه و شُکوه من دیشب زورقبانی دیگر را در کنار بود بر عرشه _ از اینسوی خاور تا آنسوی باختر همه بی تابی من بود و شتاب آندو بر شط همه بی قراری من بود و غرور آندو که در فروتنی لحظه هایشان گم می شد نه لحظه ی عظیم عزیمت او نه غم غریب غرابتش بر لب من جوانه ی کلمه ای نرویاند در دوری مه آلود رود گم شدند و به دوردستی رفتند که افسونِ نه خدا نه اهریمنی که در من بود برایشان کارگر نبود _ به...
Read More