غزلواره
میان آمدن و رفتن مجال گفتن نیست اگر این آمدن بسوی تو باشد رسالتم را سبب دو قوم از قبیله چشمان تست که پرچم ایمانشان فرو افتاده و پرچم عصیانشان برافراشته است با دیدنت رسالتم فراموش شد خدایان مرا نفرین کردند من از سلطه ی آنها گریختم تو بر من رحمت آوردی و خدائی دیگر برای من شدی از کجا برایت بگویم که نفرینشان ذهن مرا کور کرده است در کجایت بنشانم ای سبز در این نیمروز گرم ای خدائی که از تابش ملایم...
Read More