با پلکها
تنهائی عظیمی را با پلکهای خیس و خسته و خواب آلودم حس میکنم بیگانه است با من شب امشب بیگانه اند با من چونان همیشه این چراغهای مکعب شکل بیگانه است با من این سرو سالخورد و نیز در رئوفت آب عکس ماه ماهی که خود گریخته اگر چه بجا مانده در عمق آب عکسش و دارد می گندد *** آن مرد ژنده پوش که در دورتر مسافتی از من خوابیده است روی نیمکت سبز تنهائی عظیم مرا آشفته می کند شهریور...
Read More