جـواد شریفیـان

سایت اشعار و دیگر آثار هنری

آخر دنیا

Posted by on تیر ۲۹, ۱۳۹۵

انگار آخر دنیاست و من هنوز به نیمه راه نرسیده ام و هر که را می بینم از او می پرسم که آخر دنیا جاست ؟ و چرا هیچ کس جواب نمی دهد و یا شاید چون هیچ کس نمی داند که دنیا دارد به آخر می رسد و فقط تنها من هستم که حس می کنم و می دانم که همین امشب آخر دنیاست . دیشب بود که داشتم به راهی آشنا می رفتم و غریبه ای مقابلم سبز شد و از من پرسید که آخر دنیا کجاست و وقتی که دید خیره مانده ام و باز وقتی که دیدم همه...

Read More

رویا

Posted by on تیر ۲۹, ۱۳۹۵

نمی توانم هم خوب باشم هم بد نمی توانم هم به عشق نشسته باشم هم به نفرت یا به قول برادری که دیگر نیست خورشید باشم هم هم لحاف ابر را به سر کشیده باشم شاید تو یا کسی دیگر بتواند در میان ازدحام خیابان به شعر به نقاشی و تا پکی به سیگار که سیگار دود شود و تهی تا منی که هنوز یاد نگرفته ام که در کلاس پنجم هستم یا به صفحه اول این طلسم و شب مثل هر شب شروع می شود *** شروع برفی امشب آغاز حادثه ای دیگر بود...

Read More

رنگین کمان

Posted by on تیر ۲۹, ۱۳۹۵

امروز مثل هر روز در خیابان خلوت هر روزه راه می رفتم که ناگهان روبه رویم دروازه ای به گلستانی باز شد با گل ها و پرنده هائی الوان با تنوع رنگهائی رنگینتر از رنگین کمان … لحظه ای نه که ساعت های بسیاری به گل ها خیره شدم، گل شدم ، از دریچه چشم گل دنیا را دیدم که همه جا گل بود و گلاب و گلباران ، رقصان بر آبگیر چشم چشمه تشنه… زنگ ساعت مچیم گفت که برگرد که وقت برخاستن است و با من بود که به...

Read More

طبیعت بی جان

Posted by on تیر ۲۹, ۱۳۹۵

خورشید کلافه تر از همیشه سعی کرد بالاتر رود و نگاهش را اشعه وار پس پشت کوه به دشت و خانه های وسیعی که به تازگی به دامن دشت روئیده بودند بپاشد کلافه تر از همیشه از پلکانی نامرئی بالا رفت از پشت کوه به بام خانه های سیمانی چشمک زد و بعد باز مثل همیشه بیهوده بر مدار همیشگی افتاد دست آخر خسته تر از همیشه پشت کوه مغرب رفت چادری سیاه اما پر ستاره به سر کرد و مثل همیشه به خواب رفت *** من کلافه تر از...

Read More

با خودم هستم ( شش )

Posted by on تیر ۲۹, ۱۳۹۵

کوله باری از درد پر داری درد عشق درد نفرت درد هزار درد با تو نیستم با خودم هستم *** به راه خودت می روی با همان ضرباهنگ همیشگی نه تندتر نه کند انگار در این چند روزه هیچ چیز یا هیچ کس کم یا زیاد نشده یا انگار هیچ کسی را در این چند ماهه گم نکرده ای و از دست نداده ای ( * ) درست مثل خورشید که همیشه بر مدار همیشگی و تو هم همیشه بر مدار همیشگی ات با تو نیستم با خودم هستم *** می دانم که باز با هزار سختی...

Read More

با خودم هستم ( پنج )

Posted by on تیر ۲۹, ۱۳۹۵

سلام سلام جواب سلامم را نمی دهی ندادی ندادی هیچوقت هم نخواهی داد تکرار این شب و این سلام مگر کجای سرمای جهان را گرم می کند با تو نیستم با خودم هستم *** مثل ماه ماهی مثل برکه برکه مثل خدا خدائی می کنی هر دو سال از دو روز کوچکتر شده سه سال دیگر سه روز دیگر سر می رسد به چشم سر می بینم که آمدنش شتاب گرفته و پنج سال دیگر کم یا بیش به قایق نیستی سواری با تو نیستم با خودم هستم *** چند بار میان جادوی...

Read More