جـواد شریفیـان

سایت اشعار و دیگر آثار هنری

مرور خاطرات گذشته

Posted by on فروردین ۱۲, ۱۴۰۰

می نشینم تا خاطرات گذشته ام را مرور کنم … اب که می گذرد از سر … خاطره که بیشتر از دو تا می شود پیله ای خیال پروانه شدن دارد بارانی که خداست یا خدائی بارانی … و مثل هربار که می خواهی به فراموشی بسپاری خودت را و بهار را که همیشه است و  باران را که هر شب بر چشمانت جاری می شود … هرگز نمی شود **** می نشینم تا خاطرات گذشته ام را مرور کنم می نشینم و گذشته ام را مرور کنم می نشینم...

Read More

چقدر پنجره دارد این اطاق

Posted by on فروردین ۱۲, ۱۴۰۰

( قسمت هفتم شعر بلند  «با خودم هستم»  ) برای خودم اطاقی می سازم با هزار پنجره و هر صبح با امیدی دوباره  روبروی یکی از پنجره ها می نشینم در انتظار آمدن باران تا هزار سال …….. و در هزاره ی بعدی روبروی پنجره ی بعدی *** دلم که می گیرد از نیامدن باران چشمانم بارانی می شوند چشمانم که بارانی می شوند باد می وزد و پنجره را با خودش می برد من هم کنار پنجره ی بعدی می روم می نشینم و منتظر می مانم...

Read More

خورشید

Posted by on فروردین ۱۲, ۱۴۰۰

 چشمه خشکیده را به نظر بازی نشسته خورشید و خورشید تیله فردای تست اگر بتوانی  *** رامشگران امروز خاموشان دیروزند به دیروزت نقبی بزن به کودکیت گریزی اگر بتوانی  *** جلادان امروز  کودکان دیروزند به خوش باوری نشسته از بند کودکی گسسته از کودکیت اگر بجا مانده چیزی چیزی بگو اگر بتوانی ***  خاموشان امروز  رامشگران دیروزند به تا ر این شب زخمه ای بزن اگر بتوانی  *** سیاره های سرد این منظومه ستاره های...

Read More

چه باغ قشنگی

Posted by on فروردین ۱۲, ۱۴۰۰

آینه را روبرویم گذاشتم تا به صیقل آینه ترا بصورت گلهای زرد و سرخ و آبی و نیلوفری …………… چه باغ قشنگی است *** آینه ای از تو ساختم تو خواب مرا می دیدی و باز من تر در بیداری آینه از دستم افتاد *** آینه از دستم افتاد هزار پاره شد در صیقل هزار پاره اش باز تو بودی بصورت گلهای زرد و سرخ و آبی و نیلوفری تکه ای از آینه را که از زمین برمی داشتم با خودم زمزمه می کردم : چه باغ...

Read More

با آبگینه ای به دست

Posted by on فروردین ۱۲, ۱۴۰۰

آبگینه ای به دست دارم برای ریختن آب گونه هایم مثل اینکه بخواهی خاطره ای را روانه کنی کنار خاطرات دیگر برای نگهداشتن در صندوقی فیروزه ای یا کوزه ای بلورین *** گفتم مثل اینکه … گفتم خاطره …. آه …. مثل اینکه خودم هم دارم خاطره می شوم امشب نه فردا هم نه پس فردا اما شاید ….. *** نمی دانم کدام خدای ظالم مرا به این گوشه از زمان پرتاب کرد که رنج لذت است که شادی در گریستن است که...

Read More

دعوت به صلح

Posted by on فروردین ۱۲, ۱۴۰۰

 برای تنهائیم بزرگ است کوچکترش کنید این مکعب را می گویم *** برای بخاطر آوردن خودم بزرگ است کوچکترش کنید آینه روبرو را می گویم *** برای دوست داشتن و نفرت حتی خیلی خیلی بزرگ بزرگ است این جهان را می گویم کوچکترش کنید تا بتوانم تمام انسان ها را سوسک ها را حتی به صلح و دوستی دعوت کنم...

Read More