جـواد شریفیـان

سایت اشعار و دیگر آثار هنری

حاشا، نگویی به دشمن

Posted by on مرداد ۸, ۱۳۹۵

  – سروده ای بسیار قدیمی – امشب ،… ناخورده می مستِ مستم اینم که هستم خواهی حیاتم ده ، خواهی فناکن خواهی گرت شور و شوقی ست در دل برخیز و در این میانه مستانه رقصی بپا کن ای مونس ، ای خوب ، ای خوب تر ، ای گرامی من ، بی تو خاکسترم ، بی تو سردم من ، بی تو آکنده از رنج و دردم با من بمان ، بی تو بودن گناه است شب ، بی تو سرد و سیاه است *** امشب در اینجا که کس نیست گر هست فریاد رس نیست...

Read More

در مسیر باد *

Posted by on مرداد ۸, ۱۳۹۵

ایستادم بر دشت بلاتکلیفی و انگشت سبابه ام را در آب چشمه فرو بردم… آنگاه چنانش گرفتم _ که شاگرد مدرسه ای از استادش اجازه می خواست _ تا جهت باد را دریابم اما بر کدام سوی می توانستم رفتن در حالی که نسیمی ملایم هم حتی ، نمی وزید 16/1/47 * ) طرح ابداعی خودم ( مربع های در هم تنیده ) و انتخابی برای سومین مجموعه شعر . طرح پیوست پست قبل نیز ( کلمه سبز ) از کارهایم در چند سال پیش...

Read More

بزرگمردِ کوچک

Posted by on مرداد ۸, ۱۳۹۵

– برای تولد نیک آرمان – . لبخندت… شکفتنِ گلی است که پروانه ها را به سویِ تو می آورد . نگاهت شعاع هایِ آفتاب را صیقل می زند . انگشتانِ کوچکت کلیدی است برایِ گشودنِ دروازه یِ بهشت . و سختی و صلابت کوه با حضورِ تو به چمنزارهایِ سبز بدل می شود *** دو شعله یِ مشتاقِ شمع در انتظارِ لمسِ نسیمِ نفس هایت هستند . پنجم تیرماه...

Read More

حکایت

Posted by on مرداد ۸, ۱۳۹۵

دو سال از هفده سال گذشت این دو سال بیشتر از هفده سال گذشت… دایره ی زندگی بر مدار زخم و زاری و زوال می چرخد *** روزی یک بار به تصویرم در آینه سلام می کنم روزی دوبار به مغازه دار محله سلام می کنم روزی سه بار به معده ام سلام می کنم *** بسیار خوشبختم و فراموش کرده ام که برادرم را برای همیشه برده اند فراموش کرده ام که برادرانم که برادرانمان لبخندشان فراموششان شده است  13 شهریور...

Read More

چقدر پنجره دارد این اطاق ( قسمت هفتم شعر بلند «با خودم هستم» )

Posted by on مرداد ۸, ۱۳۹۵

برای خودم اطاقی می سازم با هزار پنجره و هر صبح با امیدی دوباره روبروی یکی از پنجره ها می نشینم در انتظار آمدن باران تا هزار سال …….. و در هزاره ی بعدی روبروی پنجره ی بعدی *** دلم که می گیرد از نیامدن باران چشمانم بارانی می شوند چشمانم که بارانی می شوند باد می وزد و پنجره را با خودش می برد من هم کنار پنجره ی بعدی می روم می نشینم و منتظر می مانم *** کسی از کنار اطاقم عبور می کند کسی که...

Read More

حدیث دیگری از عشق

Posted by on مرداد ۷, ۱۳۹۵

قصه ی آن دخترنابینا را می دانی ؟ که از خودش تنفر داشت که از تمام دنیا تنفر داشت و فقط یکنفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنین گفته بود « اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس حجله گاه تو خواهم شد » *** و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد و دختر آسمان را دید و زمین را رودخانه ها و درختها را آدمیان و...

Read More