بازماندگان زلزله از یادمان نروند
– یک – از سرما می لرزم و خواهم مرد… بجای دوست داشتنم پتوی کهنه ای نثارم کنید – دو – همه چیز ناپدید شده نه آبی برای فرونشاندن عطش نه آتشی برای گرم شدن در سرمای زمهریر زمستانی که در راه است نان و آب و آتش را از دستهای غبار گرفته ام به یغما برد ه اند حتی دستهای مهربان تو را هم – سه – یک امشبی را از پس یک ماه التهاب آرام تر بخواب بخودت شب بخیر بگو و بالش...
Read More