جـواد شریفیـان

سایت اشعار و دیگر آثار هنری

؟؟؟

Posted by on فروردین ۱۱, ۱۴۰۰

سرتو بذار کنار باغچه خیالت راحت باشه هر زبانه برگ سبز تازه رسته ی چمن می تونه بشه و میشه یه چاقو *** دلتو بذار گوشه ی طاقجه خیالت راحت باشه دلت اونقدر آش و لاشه که کسی ندزدتش *** چشاتو ببند نه واسه مدیتیشن تا اومدن چاقوی چمن رو نبینی یا نیومدن دزد قلبت رو …...

Read More

سکوت سرشار از ناگفته هاست (*)

Posted by on فروردین ۱۱, ۱۴۰۰

 ۱  سکوت  سرشار است از هزار راز نگفته هزار پنجره ندیده هزار صدای ناشنیده گوشه آسمان خدا اما همیشه از ندیده ها و ناشنیده ها لبریز است **** چند بار صدا بزنم تا صدایی بشنوم تا خیال کنم کسی پشت اینهمه در زدن هنوز در انتظار نیست و یا هست و اما از حضور غمناک من                                                 هراسناک یا غمگین می شود چند بار تا … از حضور خودم غمگین شوم چند بار شاملو را دوباره زنده...

Read More

دو برفدانه

Posted by on فروردین ۱۱, ۱۴۰۰

باغی پر انگور به تو دادم چرا که دوستت دارم یک حبه به من بده تو که می گویی دوستم داری * بیهوده سبقت می گیری و شتاب می کنی مجالت برای انجام آنچه که می خواهی بیشتر نمی...

Read More

بلور یخی به شکل دلتنگی

Posted by on فروردین ۱۱, ۱۴۰۰

یکروز پیش از اینکه فصل سرما شروع شود  مگر قرار بر این نشد که باهم همه چیز را قسمت کنیم نگفته بودم مگر که سردی دست من برای تو گرمای دستت برای من …. از این مقوله بگذریم تو گفته هایت را فراموش می کنی من شنیده هایم را فراموش نمی کنم تو خواسته هایت را فراموش می کنی من بایسته هایم را فراموش نمی کنم *** حدیث دیگری بگذار برایت بگویم حدیث خدا که یخ زد مثل دستهای من از حضور نا بهنگام سردی پاییز...

Read More

غزلواره ی شب یلدا

Posted by on فروردین ۱۱, ۱۴۰۰

نه باران می باردنه برفآسمانفقط می باردچیزی میان برف و بارانیا شایدذرات کوچکیمیان آسمان و زمینو کسیمثل من میان آسمان و زمین دوبارهدر جستجوی کلام دوباره ای استدر شب یلدادر تدارک یافتن واژگانی دیگر برای دوست داشتنبرای رهائی از تکرار♣ ♣ ♣از شب یلداخیلی گذشته استنه نام شاعران خالق شعر مثلث یادم ماندهنه پلاک خانه ای که قطعنامه ای در آنجا صادر شدفقط می دانمچیزی میان آسمان و زمین می باردبارشی ریز ریز...

Read More

بال بال می زنم از نفرت به سوی عشق

Posted by on فروردین ۱۱, ۱۴۰۰

             برای فروغ فرخزاد بال گرفت و رفت  مهمانی را پشت رفتنش تدارک گرفته بودند … بال گرفت و رفت و غوغائیان فریاد می زدند که می شناسیمش و از ماست  بال گرفت و رفت و از جنس آنها نبود …  بال گرفت و رفت نمی توانم تصور کنم که چند بار خواب علی کوچیکه را خوابیده بود و خواب دیده بود   و در بند رخت آویزان شده بود و زیرپوش شده بود و عشق را تجربه کرده بود 2 مرا چه به این حرفها  که طول زمین...

Read More