جـواد شریفیـان

سایت اشعار و دیگر آثار هنری

برفدانه ها 3

Posted by on فروردین ۱۸, ۱۴۰۰

51 شیر را ببند صدای شرشر آب احساس گریه به من می دهد 52 صدای جاری آب در عمیق تشنگیم را افزایش می دهد 53 صدایت خواب می کند ستاره ها  را 54 صله ی شعرم بوسه ای است تا شعری دیگر بسرایم در وصف بوسه است 55 فروخته ام سعادتم را تا بخرم لبخند تو را 56 فقط تنه دیده می شوند شاخه ها پشت صخره مخفی هستند شکوفه سیب است یا شکوفه گیلاس 57 کدام خوشه ی انگور را با سر انگشتانت از قامت تاک برگرفتی ؟ چه حلاوتی پیدا...

Read More

برفدانه ها 2

Posted by on فروردین ۱۸, ۱۴۰۰

26 چقدر می دانم که چقدر ندانسته ام چقدر کلاف دانستن                  سردرگم شده 27 چگونه آبش دهم گل خورشید ساقه ندارد 28 خال بال پروانه پروازش را سنگین کرده 29 خسته از گرما سکه خورشید را میان دست تو می گذارم 30 خشتی شده به دیوار خاطره دوست داشتن 31 خواب آب می بیند          دریا روزگار غریبی ست 32 در نظزبازی لحظه ای را باختیم و خاطره ای را برنده شدیم 33 دردهای گذشته را وقتی دوباره به یاد می آورم...

Read More

برفدانه ها 1

Posted by on فروردین ۱۸, ۱۴۰۰

  پیشگفتار: اشعار بسیار کوتاهی که به عنوان برفدانه در اینجا می بینید ( البته بسیاری از آنها گم شده است ) در لحظه های مختلف به ذهنم آمده است که برخی حاوی تصاویر و معنی هائی ویژه است . از جمله ” کلنگ در دستشان نیست – که خود کلنگانند – بی وقفه گور ما را می کنند – عقربه ها را می گویم ” که تعبیر تازه ای از عقربه های ساعت است . بعضی دیگر هم ازجمله ” سایه به دیوار – یعنی – چراغی هنوز...

Read More

بود یا نبود

Posted by on فروردین ۱۸, ۱۴۰۰

بود یا نبود باید هست یا نیست باید گفت یا نگفت نیامده آمد * آبی است و سرخ بنفش است همچون بنفشه ای که دامنه کوهی روئیده لبخندی است بر چهره ای همیشه گریان و اقیانوسی کویر * نمی ترسم و می ترسم نمی بینم و می بینم می شنوم و نمی شنوم شب رفته بامداد غریبی است * می خواهم و نمی خواهم می رقصم . نمی رقصم نوای ساز دلنواز نیست از شما نه ازخودم می پرسم کجای جهان بزرگم که هنوز بچه کوچکی هستم...

Read More

سنگفرش تولد

Posted by on فروردین ۱۲, ۱۴۰۰

در نظرگاه من مورچه کوچکترین است خدا بزرگترین      * نه خدا نه مورچه خط قرمزی نیافریده اند خطوط قرمز را خودخواهان به صفحه کوچک زیستنم خط کشی می کنند      * مورچه ها جشن تولد ندارند خدا نیز هم تولد و مرگ فاصله کوتاهی است در گاهواره زیستن تا قدمی برای عشق برداری      * اگر عشق تنفس کوتاهی میان بودن و نبودن است بگذار در رگهایم مثل رودخانه ای جاری شود      * گهواره برای آرام کردن کودک است گاهواره...

Read More

شامگاه ۱۶/۵/۸۶

Posted by on فروردین ۱۲, ۱۴۰۰

ابر برای بارش نیامده بود کاغذ سفیدی شد که اسم ترا بر آن بنویسم *** نهال خاطره هایم را با چشم آب می دهم تا درخت تنومندی شود تا در سایه اش بخوابم فکر می کنم که فردا  از امروز و هنوز و همیشه برای گفتن دیر تر است *** وقتی که مرگ دق الباب می کند برای نوشتن شتاب می گیرم .. وقتی که تو نمی شنوی نمی خوانی پا سست می کنم و مداد را نجار وار پشت گوش می گذارم *** سهم من و تو از ثانیه های باقی مانده چقدر است...

Read More