جـواد شریفیـان

سایت اشعار و دیگر آثار هنری

دو طرح کنار پنجره

Posted by on تیر ۳۰, ۱۳۹۵

1 پروانه با با لهای خیسش کنار شاخه های خیس از باران می پرید سلامش کردم جوابم را نداد به یادم بیاورکلامی دیگر بگویم   پنجره را آذین بستم و گشودم آنرا آمدنِ زلزله ای دوباره آنرا بست و شیشه ی خاطره را شکست کلام از قفسِ ذهنم پرید به یادم  آورد کلامی دیگر بگویم   شتاب گرفتم تا از سیاهی و ظلمتِ زمین رها شوم تا آسمانی شوم اما از زمین که مادرِ من است چگونه می توانستم جدا شدن پس لا اقل شانه ات را تکیه...

Read More

پنجره ی خورشید

Posted by on تیر ۳۰, ۱۳۹۵

پنجره ی خورشید خیال بسته شدن دارد دوباره بازش کن پنجره را می دانم که برای بستن دوباره باز می کنی مرا هم برای شکستن اما هنوز بر این باورم که پنجره پنج حرف دارد چهار زاویه سه بخش و دو حالت باز یا بسته اما هنوز به دنبال پنجره ای هستم با دو بعد سیاه و سفید تا یادم بیاید بیاد بیاورم که بگویم به دنبال پنجره ای بی حرف و بی زاویه می...

Read More

پنج تابلوی معرق

Posted by on تیر ۳۰, ۱۳۹۵

تابلوی اول: صورتی   نزدیک تر بیا مثل زمانی که لنز دوربین را تنظیم می کنیم برای عکس گرفتن من هم دارم عدسی چشمانم را تنظیم می کنم برای گرفتن یک عکس نزدیک تر کمی زیاد شد کمی به عقب خاطرات این دو روزه هزار ساله اند انگار خاطره پشت خاطره می آید تا حضورت را همیشگی کند چقدر زیباست تمام خاطره ها رنگ صورتی به خود گرفته اند   تابلوی دوم: نیلوفری   سئوال می کنم از خود باغبان این گلخانه ام مگر که سرتاسرش را...

Read More

عابر خسته

Posted by on تیر ۳۰, ۱۳۹۵

عابر خسته کنارِ برکه ی راکد با شاخه ی سبزی به دست تا درختی که به سایه اش   پاییز آمد… پاییز آمد تا برای عابر خسته پنجه ی دستانِ خشکیده ی چنار را بدوزد بهم تا شولایی مگر برای خواب زمستانیش   بانگ رحیل و بیدار باش قافله سالار عابر خسته را نویدِ تنهایی می داد و ما اما از ستیغ کوه سخن می گفتیم و تیزیِ تیغ و دست های بسته و عابر خسته با خنجری آخته بر نیام بهار و پاییز و زمستان -بی تابستان...

Read More

تابستان که می آید

Posted by on تیر ۳۰, ۱۳۹۵

تابستان که می آید فقط به فکر زمستانت باش زمستان هم به فکر تابستان بیاد بیاور مورچه های آدمنما یا آدمهای کوچک مورچه قامت را از پنجره جدا شو و به بالا رها تا به آسمان برسی ببین که من تو هم حتی – بر گهای زرد ریخته بر حواشی خیابا نها را نمی گویم – من و تو هم حتی از پرِ پروانه کوچکتریم * * * به همین سادگی که باور نمی توانی اتفاق می افتد… اتفاق می افتد حتی اگر نخواهی و به ناگهان زیر...

Read More

با اشکهایم

Posted by on تیر ۳۰, ۱۳۹۵

– دلم می خواهد همیشه زیر باران قدم بزنم – چرا دلت می خواهد همیشه زیر باران قدم بزنى؟ – مرا به حال خودم بگذار   – با اشکهایم آسمانی آبی می سازم – با اشکهایت چگونه آسمانی آبی می سازی؟ – مرا به حال خودم بگذار   – با اشکهایم قایقی قهوه ای می سازم – با اشکهایت چگونه قایقی قهوه ای می سازی؟ – گفتم مرا به حال خودم بگذار   – با اشکهایم جنگل و...

Read More