جـواد شریفیـان

سایت اشعار و دیگر آثار هنری

ساعت چند است؟

Posted by on تیر ۳۰, ۱۳۹۵

دوست دارم بخندم یا شاید دارم می خندم راستی! ساعت چند است؟ شبتان خوش ممنون سه سال پیش از یک افغانی شنیدم که گفت: “یک جهان ممنون” عبارتِ جالبی بود برای من برای شما جالب نیست؟ از انگشت شصت پا شروع کردم و داشتم می رقصیدم از خواندنِ حروف الفبا شروع به دیدن کردم وای اگر نتوانم مجسم کنم که دیوارهای خانه های همسایه های دست راستی مان چه رنگی ست و بچه هایشان که هنوز رنگ مدرسه ندیده اند و مداد را می جوند؟...

Read More

مردمِ نگاه دختر افغانی

Posted by on تیر ۳۰, ۱۳۹۵

دستم نمی رودکه دوست بدارم یا دوست دارم که بگویم اما نمی توانم بگویم یا خیالی دیگر خیل خوابگردهای گمشده در مرزها در انتظارِ خوابیدنم هستند تا به پستوی خوا بهای سیاهم پناه برند پائیز می آید و بارانِ پائیزی هم همه چیز را و خاطره ها را… دستمالی را به دستم بده بگذارش برای بعد پائیزِ قرن را * * * هزار شب می شود که خواب نمی بینم دکتر گفت اینکه خیلی خوب است و من برای اینکه شبها خوابِ بد نبینم...

Read More

مناسبت نمی خواهد

Posted by on تیر ۳۰, ۱۳۹۵

دنبال شعر گمشده ای می گشتم میان دست نوشته های گذشته این سه شعر را کنار هم پیدا کردم … پنج سال پیش نوشته بودم آنها را با دستخطی عجیب و لبریز از درد … “ دست نوشته می تواند بیان کننده ی  اندوه و احساسِ درون باشد ای کاش دست نوشته های حافظ و مولانا را می توانستم ببینم … دست نوشته های فروغ را دیده ام دست نوشته ای از شاملو را هم داشتم می گفتم مناسبت نمی خواهد هر زمان که آسمان دلت ابری...

Read More

برف نو برف نو سلام سلام ***

Posted by on تیر ۳۰, ۱۳۹۵

برف به ساعت نشسته عقربه یخ بسته زمان تکان نمی خورد هرم گرما مرا به خواب می برد تو اما گناهِ فقر را لحافی کن که از سوزشِ سرمای امشب رها شوی   چقدر راحت است رها کردنِ تو درکنار پیاده رو و آمدن به خانه و خوابیدن و پیشتر از آنکه بخوابم شاعر شوم تلاش کنم در این شب برفی کودک ده ساله ای شوم کنار خیابان که رویاهایش را برای گرم شدن دور تنش می پیچد   سرما مثلِ سالِ ۵۲ بیداد می کند و برف به ساعت نشسته...

Read More

عبور گیج خاطره ای بر کهکشان

Posted by on تیر ۳۰, ۱۳۹۵

می خواستم بخندم خندیدن حرام شد می خواستم برقصم ممنوع می خواستم ببینم پنجر ه ی روبرویم را بستی می خواستم بمیرم امیرزاد ه ی اجل به مرخصی رفته بود… هنوز می شود بگویم تمام اشکهایم را برای همیشه خندیده ام به سالی نه به ساعت و دقیقه ای نه بلکه به زاویه ای کوچک عبور گیج خاطراتِ تاریکم را برکهکشانِ کور کجاوه می شوم □ نه گریه ام گرفت نه خندیدم نه ماه بر آسمان نه خدا در دل …   پلکانِ کوچکی...

Read More

سرود دردهای موازی

Posted by on تیر ۳۰, ۱۳۹۵

از گردونه ی دوست داشتن پروانه ای پرید پریدنش مبارک باد   گواهِ وسعتِ باران تپه زارانی که باران را نوشیده اند و به سبزی نشسته اند امسال گواهِ صاعقه پروانه هایی که می پرند به موازاتِ عشق *** بر تخته ی سیاهی معلم ریاضی با گچ سفید دو خط موازی کشید تا هزار مسئله سخت را در ذهن کودکانه ما آسان کند پس موازی شدیم و موازی رفتیم و موازی گفتیم و موازی گریستیم خطوط موازی به بینهایت کشیده می شدند و ما بر دو...

Read More