جـواد شریفیـان

سایت اشعار و دیگر آثار هنری

دلتنگی برای شیشه های رنگی

Posted by on مرداد ۹, ۱۳۹۵

  حتی چشمهایم را که می بندم ، می توانم تخته های سقف را، درست همانگونه که هستند مجسم کنم وتعدادشان را بشمارم وبدانم کجایشان از تراوش آب لکه دیده وکپک زده است . حتی نوشته های روی آنها را که زمانی صندوق چای بوده اند بخوانم که با حروف لاتین، اسم شهرهائی نوشته شده است با وزن خالص و علائمی دیگر . باز می توانم با چشمهای بسته همان شیشه های رنگی بالای در را ببینم که در فرم کلی هلالی شکل خود بیست پنج سال...

Read More

در اتوبوس

Posted by on مرداد ۹, ۱۳۹۵

  داستان کوتاه – طنز اتوبوس چه تند می رود. انگار خسته نیست. له له نمی زند. مانند آن پیر مردی که باری بدوشش است و در طول جاده مثل یک سگ – یا از سگ کمتر- از خستگی مچاله شده و آب می شود تمام تنش و چهرۀ پر از چینش را می پوشاند. من، بی آنکه جم بخورم، جاده با تمام هیبتش از زیر پای من، در می رود. خورشید چشم را می زند، البته ، وقتی که سمت راست اتوبوس ، کنار پنجره نشسته باشی و به جانب جنوب سفر می کنی و...

Read More

راویِ شب

Posted by on مرداد ۹, ۱۳۹۵

– شعر قصه – اول، لیوانی می آورم و کنار دستم می گذارم ، نه برای اینکه خونم به هدر نرود . برای اینکه کاشی و فرش خانه ، به تمیزیِ شبهایِ قبل باشد . عقربه و ترازویِ ساعت را هم ، مثل همیشه ، روی لحظۀ 10 و 10 دقیفه میزان می کنم . و هرچه را هم که در این پنجاه ساله جمع شده باشد، میان زباله دانِ گوشۀ آشپزخانه می گذارم . حالا همه چیز آماده است . البته ، پاره کاغذی را هم همیشه باید ، برای نوشتن...

Read More