جـواد شریفیـان

سایت اشعار و دیگر آثار هنری

علم بهتر است یا ثروت

Posted by on فروردین ۹, ۱۴۰۰

یک داستان کوتاه علم بهتر است یا ثروت جواد شریفیان احمد صبح که از خواب بیدار شد احساس ناراحتی می کرد. انگار که قرار است امروز اتفاق ناخوش آیندی برایش پیش می آید. با اوقات تلخی صبحانه را خورد. کت و شلوارش را پوشید و کتابهایش را برداشت و عازم دبیرستان شد. آنروز درس انشاء داشت . او همیشه در درس انشاء نمره بیست می گرفت. البته تمام انشاء ها را از روی مجلات یا کتابهای دیگر کش می رفت . سر کلاس انشاء...

Read More

شولای من کجاست مادر؟

Posted by on خرداد ۲۲, ۱۳۹۷

   به یهانه سرمای زود رس امسال مگر نه اینکه هر کس باید صاحب اسمی باشد تا به آن بشناسندش یا بخوانندش، درست مثل هر گل، هر کوچه، هر کتاب، یا حتی هر ستاره و با هر حرفی هم شروع بشود، هیچ مهم نیست که تمام حرفها از قامت الف متولد می شوند، پس من چرا هنوز اسمی ندارم، یا داشته ام شاید و مثل هر چیز دیگری که می تواند گم بشود، درست در وسط یکروز طوفانی که باد همه چیز را بهم می ریزد و با خودش می برد، نام مرا...

Read More

یک داستان کوتاه

Posted by on مرداد ۱۰, ۱۳۹۵

  قصه به سادگی آغاز شد . به اشتباه ، یک حرف به حروف اسمش افزودم و یک صفحه در پاسخم نوشت . وقتی که یک جمله در جوابش نوشتم ، کتابی چند صد برگی برایم فرستاد . حالا ، مدتی است که کتابخانه ام ، – که پر بود از دستنوشته های قدیمی- ، پشت یک کامیون ، در بزرگراههایِ بیابانی و پر خم و پیچ سرگردان است ؛ و او ، با پنهان کردنِ یک شماره از آدرسِ محلِ سکونتش، ادامۀ منطقیِ این داستانِ کوتاه را ، نا ممکن...

Read More

بی بی

Posted by on مرداد ۹, ۱۳۹۵

یک روز در میـان هلهله آوردندش ؛ از مشهد . بی بی را می گویم . بی بی که روز های کودکیم را از قصـه می انباشت . من و برادرانم را ، پهـلوی خویش جا می داد ؛ و قصـۀ پیری های سبز و سرخ و سیاهش را برای ما می گفت . اورا میان هلهله آوردند . او مشهدی شده بود . من و برادرانم و بچـه های فامیـل ، به خانۀ آنهـا رفتیـم . زنها می آمـدند دسته دسته و چیـزی می گفتنـد . می نشستند و چیزی می خوردند و می رفتند . یک هفته...

Read More

دلتنگی برای شیشه های رنگی

Posted by on مرداد ۹, ۱۳۹۵

  حتی چشمهایم را که می بندم ، می توانم تخته های سقف را، درست همانگونه که هستند مجسم کنم وتعدادشان را بشمارم وبدانم کجایشان از تراوش آب لکه دیده وکپک زده است . حتی نوشته های روی آنها را که زمانی صندوق چای بوده اند بخوانم که با حروف لاتین، اسم شهرهائی نوشته شده است با وزن خالص و علائمی دیگر . باز می توانم با چشمهای بسته همان شیشه های رنگی بالای در را ببینم که در فرم کلی هلالی شکل خود بیست پنج سال...

Read More

در اتوبوس

Posted by on مرداد ۹, ۱۳۹۵

  داستان کوتاه – طنز اتوبوس چه تند می رود. انگار خسته نیست. له له نمی زند. مانند آن پیر مردی که باری بدوشش است و در طول جاده مثل یک سگ – یا از سگ کمتر- از خستگی مچاله شده و آب می شود تمام تنش و چهرۀ پر از چینش را می پوشاند. من، بی آنکه جم بخورم، جاده با تمام هیبتش از زیر پای من، در می رود. خورشید چشم را می زند، البته ، وقتی که سمت راست اتوبوس ، کنار پنجره نشسته باشی و به جانب جنوب سفر می کنی و...

Read More