رنگین کمان
امروز مثل هر روز در خیابان خلوت هر روزه راه می رفتم که ناگهان روبرویم دروازه ای به گلستانی باز شد با گلها و پرنده های الوان با تنوع رنگهایی رنگین تر از رنگین کمانلحظه ای نه که ساعت های بسیاری به گل ها خیره شدم، گل شدم . از دریچه چشم گل دنیا را دیدم که همه جا گل بود و گلاب و گلباران، رقصان بر آبگیر چشم و چشمه تشنه….زنگ ساعت مچیم گفت که برگرد که وقت برخاستن است و با من بود که به سکر خواب...
Read More