خط خطی
جانم دفتری است جسمم دفتری دیگر بگذار خط خطی کنم این دفترها را چون کودکی که از سفیدی کاغذ لجش می گیرد *** هیچ پرنده سفیدی بر آسمان چشمم نیست تا بند ذهنم را بر پرش بپیوندم و بر آسمان آبی شنا کنم دلم گسیخته قرار است در سکوت و در ازدحام قرار نمی گیرد *** بگذار بال سپید کبوتری را بر شانه هایم نقاشی کنم و دور شوم و خالی ازین دنیای خط خطی تا به شطی بر آسمان بپیوندم که هیچگاه قرار نمی گیرد که هیچگاه نمی...
Read More