جـواد شریفیـان

سایت اشعار و دیگر آثار هنری

زمزمه 2

Posted by on تیر ۲۹, ۱۳۹۵

عشق رنگ خون است ماورای دوست داشتن سفر به ستاره ای که به دنیا نیامده *** عشق رنگ جنون است نزول ستاره در شب اکنون است همگام خاطره هائی که پرپر می شوند و پرواز آسمان آبی و خوابی که تشنه بیداریست *** کسی نمی داند عشق پلکانی بود رو به بالا یا پایین *** برای اینکه بخوابم پلکان رو به پائین را با اشک چشم به شست وشو نشستم اسفند...

Read More

زمزمه 1

Posted by on تیر ۲۹, ۱۳۹۵

بال بال می زنم از نفرت به سوی عشق پنجره یخ زده با قابش قلب من هم زمستان بود و هست و هنوز در راه است *** تمام ستاره ها را به جست و جویش ورق زدم هنوز نمی دانم ستاره من کجاست *** بال بال می زنم از عشق به سوی تنهائی خانه امنی نیست کسی نمی آید تمام شده ده دقیقه اول از که بپرسم ده دقیقه بعدی کجاست؟ اسفند...

Read More

حدیث کوچکی برای دستانت

Posted by on تیر ۲۹, ۱۳۹۵

دستت را نه تا گرفتن عرق از پیشانی نه تا گدایی یا انفاق نه تا دراز شدن برای دوستی نه تا گره خوردن و مشت شدن برای دشمنی نه حتی برای اینکه پنج انگشت داشته باشد *** دستت را نه تا آفریدن نه تا خراب کردن نه حتی تا توازن و زیبایی یا شستن یا شکستن یا اهرمی برای تعادل یا شیطان کوچکی برای تقابل نه حتی برای اینکه پنج انگشت داشته باشد *** دستت را فقط برای اینکه دستت باشد آفریده اند چشمت را فقط برای اینکه...

Read More

تقابل عشق و نفرت

Posted by on تیر ۲۹, ۱۳۹۵

اگر عشق پیدا شود دندانی می شوم برای جویدنش نه اگر عشق بخواهد از چهار راه بگذرد چراغ قرمزی می شوم به قصد آزارش *** اگر عشق بیاید سرزده بعد از هزار سال طناب نفرت را نمی شود به گلویش گذاشت طناب عشق به گلوی تشنه من خوش تر می نشیند *** همزاد نفرت عشق است همزاد من خدا عالم است...

Read More

پارادکس

Posted by on تیر ۲۹, ۱۳۹۵

برای مصطفی اسلامیه   شعری نانوشته ام پاره کاغذی سفید اگر بشوی دستم را گرفته ای *** نیمی از رویاها فریبنده اند ادامه فریب رویایی دیگر مثل روز و شب درآمد و شد ادامه فریب و رویا فریبی دیگر رویای من آزادی ست همیشه آزادی این چند روز اول بهار فریبم داده و می دهد رویای من خداست شیطان هنوز مثل همیشه به فریب نشسته است *** دنیا دو نیمه است نیمی خدا نیمی شیطان آلوده پارادکس آخر داستان می خواستم بگویم وسط...

Read More

برای شعرهای ناسروده گم شده

Posted by on تیر ۲۹, ۱۳۹۵

به راهی رفته ام برای خط خوردن به بامی پریده ام برای بال شکستن شعری ناسروده دارم برای گم کردن به روزی آفتابی پا گذاشته ام برای به ابر نشستن روز شمار عمر من از تنهائی پر است *** به زورقی نشسته ام برای غرق شدن به لبخندی امید بسته ام از چهره ای که همیشه گریان است برای همین است که عشق را غلیان نفرت می دانم برای همین است که دندانه شین عشق را تیز می کنم و زباله دانم از واژگان نفرت لبریز است *** گم شده...

Read More