با صمیمیت
با صمیمیت نزدیک آمد و کلاه از سر برداشت و سلامی گفت با صمیمیت دستش را پیش آورد با صمیمیت به سخن گفتن اندر شد طرح فردای بهتر را می دیدم در چشمانش در رفتارش در سخنش _ با صمیمیت دعوتش را پاسخ دادم چشم هایم را بستم و به رؤیاهایم فرداها را می دیدم دست بدست هم با او نا بسامانی ها را سامان می بخشیدیم – با صمیمت غوطه ور در رؤیاهایم بودم که با صمیمیت حس کردم که تیزی دشنه ی او بین دنده های شش و...
Read More