در برگردان فاجعه من
مسافر پرشِکوِه و شُکوه من دیشب زورقبانی دیگر را در کنار بود بر عرشه _ از اینسوی خاور تا آنسوی باختر همه بی تابی من بود و شتاب آندو بر شط همه بی قراری من بود و غرور آندو که در فروتنی لحظه هایشان گم می شد نه لحظه ی عظیم عزیمت او نه غم غریب غرابتش بر لب من جوانه ی کلمه ای نرویاند در دوری مه آلود رود گم شدند و به دوردستی رفتند که افسونِ نه خدا نه اهریمنی که در من بود برایشان کارگر نبود _ به...
Read More