غزل مرگ
“چون شب درآید از در شب این هراسناک من یک قدم بسوی تباهی نزدیک می شوم “ زیباترین غزل غزل مرگ است لبریز و عاشقانه و رقص ماهرانه تابوت بر کوره راه کهنه قبرستان _ برگی فروفتاد ازین شاخه این شاخه که منم بر آبی زلال تو موجی پدید شد شکننده که صافی ترا به تباهی کشانده است و لحظه های شاد مرا اکنون خود را بجرم ریزش این برگ از شهر آشنائی تو تبعید می کنم _ من می روم تا بی نهایت تا نیست تا...
Read More