عابر خسته
عابر خسته کنارِ برکه ی راکد با شاخه ی سبزی به دست تا درختی که به سایه اش پاییز آمد… پاییز آمد تا برای عابر خسته پنجه ی دستانِ خشکیده ی چنار را بدوزد بهم تا شولایی مگر برای خواب زمستانیش بانگ رحیل و بیدار باش قافله سالار عابر خسته را نویدِ تنهایی می داد و ما اما از ستیغ کوه سخن می گفتیم و تیزیِ تیغ و دست های بسته و عابر خسته با خنجری آخته بر نیام بهار و پاییز و زمستان -بی تابستان...
Read More