عشق و خدا و رنج
گفتی تمام می شود گفتم تمام شد گفتی عبور می کند گفتم عبور کرد از ابرهای به باران نشسته پرسیدم در سکوت نشستند رقصِ بر گهای زرد پائیزی را هم کنارِ پیاده رو دیدم و پله هایی که ذوب می شدند و پله های برقی هنوز کنارِ خیابان بودم که گفتم تمام می شود گفتی تمام شد همیشه نصف و نیمه خندیدیم همیشه نصف و نیمه گریستیم همیشه ذهنم آخر را از اول نیمه اول را هم از آخر *** آه آهن آهنگر *** بجای اینکه مزرعه را سبز...
Read More