جـواد شریفیـان

سایت اشعار و دیگر آثار هنری

برف نو برف نو سلام سلام ***

Posted by on تیر ۳۰, ۱۳۹۵

برف به ساعت نشسته عقربه یخ بسته زمان تکان نمی خورد هرم گرما مرا به خواب می برد تو اما گناهِ فقر را لحافی کن که از سوزشِ سرمای امشب رها شوی   چقدر راحت است رها کردنِ تو درکنار پیاده رو و آمدن به خانه و خوابیدن و پیشتر از آنکه بخوابم شاعر شوم تلاش کنم در این شب برفی کودک ده ساله ای شوم کنار خیابان که رویاهایش را برای گرم شدن دور تنش می پیچد   سرما مثلِ سالِ ۵۲ بیداد می کند و برف به ساعت نشسته...

Read More

عبور گیج خاطره ای بر کهکشان

Posted by on تیر ۳۰, ۱۳۹۵

می خواستم بخندم خندیدن حرام شد می خواستم برقصم ممنوع می خواستم ببینم پنجر ه ی روبرویم را بستی می خواستم بمیرم امیرزاد ه ی اجل به مرخصی رفته بود… هنوز می شود بگویم تمام اشکهایم را برای همیشه خندیده ام به سالی نه به ساعت و دقیقه ای نه بلکه به زاویه ای کوچک عبور گیج خاطراتِ تاریکم را برکهکشانِ کور کجاوه می شوم □ نه گریه ام گرفت نه خندیدم نه ماه بر آسمان نه خدا در دل …   پلکانِ کوچکی...

Read More

سرود دردهای موازی

Posted by on تیر ۳۰, ۱۳۹۵

از گردونه ی دوست داشتن پروانه ای پرید پریدنش مبارک باد   گواهِ وسعتِ باران تپه زارانی که باران را نوشیده اند و به سبزی نشسته اند امسال گواهِ صاعقه پروانه هایی که می پرند به موازاتِ عشق *** بر تخته ی سیاهی معلم ریاضی با گچ سفید دو خط موازی کشید تا هزار مسئله سخت را در ذهن کودکانه ما آسان کند پس موازی شدیم و موازی رفتیم و موازی گفتیم و موازی گریستیم خطوط موازی به بینهایت کشیده می شدند و ما بر دو...

Read More

به همین سادگی

Posted by on تیر ۳۰, ۱۳۹۵

روی پارچه ای سیاه نامت را به رنگ سفید با سایه ی سبز روشن محصور در میان چند عبارت برای دلداری به… با چهار میخ روبروی ورودی به همین سادگی   هنوز در خیالِ بافتن کلاهی هستی با نخ کاموای سیاه رنگ و پیدا کردن کسی که این کلاه را به سرش بگذاری درست در لحظه ای که داری پیدایش می کنی همسایه ها دارند به خانواد ه ات کمک می کنند برای نصب پارچه ای سیاه مزین به نام تو روبروی ورودی به همین سادگی □ دلت می...

Read More

بادبزن

Posted by on تیر ۳۰, ۱۳۹۵

پنجره بادبزنی ست خدا به دستت داده مرتب که باز و بسته شود از هرمِ روز رها می شوی پشت پنجره بال های پروانه بادبزنی کوچک

Read More

کوچکتر از کوچک با بزرگترین

Posted by on تیر ۳۰, ۱۳۹۵

“ کجا هستی؟ جوابم را چرا نمی دهی؟” به خدا می گفتم “ خوابیده بودم” خدا گفت □ از خدا پرسیدم: “ مگر تو هم می خوابی؟” “همانگونه که تو مگر نمی دانستی؟ … مگر نمی دانستی من تو را از روی خودم خلق کرده ام؟” خدا می گفت □ تکرارکرد تکراری در سکوت و این گونه ادامه داد: “گاه آفریدنت آینه را روبرویم گذاشته بودم… می دانستم که شیطان سعی می کند در روانت رسوخ کند به اختیار خودت گذاشتم تقابل یا تسلیم”  ...

Read More