بهاریه در پائیز
جامه ی نو کن ز در بهار می آید پرده مپوشان که یرده دار می آید نیزه زمین زن سپر به زاویه بسپار رستم دستان به کار زار می آید باغ به آتش فکن که آن گل وحشی لاله شد و باز داغدار می آید جلگه اگر می شوی ببارد باران خسته اگر می شوی سوار می اید گنج طلب گر کنی نمی رسدت هیچ نیم اگر خواستی هزار می آید سبزه می آید به قصد زردی پائیز یار در اندیشه ی فرار می اید آنقدرم مانده تا بمانم خاموش جان که فراموش شد قرار...
Read More