جـواد شریفیـان

سایت اشعار و دیگر آثار هنری

مرور خاطرات گذشته

Posted by on مرداد ۸, ۱۳۹۵

می نشینم تا خاطرات گذشته ام را مرور کنم … اب که می گذرد از سر … خاطره که بیشتر از دو تا می شود پیله ای خیال پروانه شدن دارد بارانی که خداست یا خدائی بارانی … و مثل هربار که می خواهی به فراموشی بسپاری خودت را و بهار را که همیشه است و باران را که هر شب بر چشمانت جاری می شود … هرگز نمی شود **** می نشینم تا خاطرات گذشته ام را مرور کنم می نشینم و گذشته ام را مرور کنم می نشینم...

Read More

چقدر پنجره دارد این اطاق ( قسمت هفتم شعر بلند «با خودم هستم» )

Posted by on مرداد ۸, ۱۳۹۵

برای خودم اطاقی می سازم با هزار پنجره و هر صبح با امیدی دوباره روبروی یکی از پنجره ها می نشینم در انتظار آمدن باران تا هزار سال …….. و در هزاره ی بعدی روبروی پنجره ی بعدی *** دلم که می گیرد از نیامدن باران چشمانم بارانی می شوند چشمانم که بارانی می شوند باد می وزد و پنجره را با خودش می برد من هم کنار پنجره ی بعدی می روم می نشینم و منتظر می مانم *** کسی از کنار اطاقم عبور می کند کسی که...

Read More

حدیث دیگری از عشق

Posted by on مرداد ۷, ۱۳۹۵

قصه ی آن دخترنابینا را می دانی ؟ که از خودش تنفر داشت که از تمام دنیا تنفر داشت و فقط یکنفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنین گفته بود « اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس حجله گاه تو خواهم شد » *** و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد و دختر آسمان را دید و زمین را رودخانه ها و درختها را آدمیان و...

Read More

نوعی کوچ …نوعی بدرود با گذشته…

Posted by on مرداد ۷, ۱۳۹۵

باید تمام جامه دانهایم را بر بندم تا انتهای راه روز نخواهد بود تا انتهای راه صف منظم درختان نیست و قاطری که بارهای مرا حمل می کند – حتی شهوتهایم را- شاید تا نیمه راه ؛ بماند پس باید سبکترین جامه دانهایم را بردارم *** اینجا نمی شود ساکن بود یا من نمی توانم بر یک مدار واحد ؛ گردش کنم مانند بچه ای که چرخ فلک را به بازی نشسته است اینجا حصار کامل نیست باید حصار کامل باشد یا آزادی کامل وقتی خط...

Read More

چند زخمه ی خورشیدی به تار امشب

Posted by on مرداد ۷, ۱۳۹۵

    جوانمردی و گذشت را از دیروز یاد بگیر که گذشته است و هرگز دیگر باره باز نمی گردد *** روبه جانب مغرب داشتم امروز و او برای دیدنم سر بر نگردانید رو به سوی خورشید دارد همیشه گل آفتاب گردان *** کسی را می شناسم که غروب را هر دقیقه می دید من اما هزار سال می شود که آنرا ندیده ام *** هزار ساله ام مگر؟ که به سادگی از هزار سال حرف می زنم *** آفتاب چه زیبا می رقصید امروز عصر بر آسمان آبی به گوشه بال...

Read More

پیوندتان مبارک

Posted by on مرداد ۷, ۱۳۹۵

برای بهناز و بهرنگ چیزی که دریا را زیبا می کند اندیشیدن به حبابی کوچک است در اعماق آب ها زیر سقفی از صدف در انتظار رها شدن و پیوستن به آسمان            *** چیزی که آسمان را زیبا می کند ابر نه لکّه ی کوچکی ست که خیال ابر شدن دارد تا باران برای شستن گناه زمینیان            *** چیزی که کویر را زیبا می کند احساس دانستن این که چاهی در دلش پنهان کرده که عطشت را افزایش می دهد (*)             ***  چیزی...

Read More