جـواد شریفیـان

سایت اشعار و دیگر آثار هنری

بابا نان داد

Posted by on مرداد ۹, ۱۳۹۵

– به بهانۀ آمدنِ عید – عکسِ خاطره ای دور … از همیشه ، نزدیک تر می افتد : ….. بابا نان داد نصف قرص نان را ، هنوز نخورده بودم که بابا…. پسرِ گرسنۀ همسایه را دید نصفِ قرصِ نانِ مرا گرفت به آن پسرک داد …. حالا که هیچکدام نیستند نه « بابا » ، نه قرصِ « نان » ، نه « کودکِ » همسایه ، …. نمی دانم. بابا را « شهید » بنامم … یا « مرحوم » … یا « دزد » ؟ ***...

Read More

چهار سویی در سکوت شب

Posted by on مرداد ۹, ۱۳۹۵

مهتابی امشب از همیشه رنگین تر است با بار خاطره ای از همیشه سنگین تر… هر دردی هم کوچک به دروازهِ ای تا درود و رهایی *** هر ضربۀ شلاق بوسه ای است که تا انسان خدا شود ما همه اما خدایانی غمناک مانندِ موجی سهمناک که کودک کوچک ِ قایقرانی را نه خدا که به ناخدا *** شکفتن این لحظه ، نه که با حضور درد هزار ساله آغاز می می شود و سر انجامش دردی دیگر است *** بالم توان پریدن ندارد احساسم سرِ پر کشیدن و...

Read More

عید و کودک و زلزله

Posted by on مرداد ۹, ۱۳۹۵

– گفت و گوی من و عید و کودکی بجای مانده ، در پسِ دیوِ زلزله – … ” من ” : چادری به سر کشیده ام !!! و بی چادر نیستم مانند باز مانده های زلزله های پیاپی و فرو شکستن و ریختنِ سقف و پوزش در میانِ تبرک و تبریک که پیچ و تاب می خورد در آستانۀ عید *** ” او ” : عید که دوباره و هزار باره می شود دوباره به چاه فریب می افتم از گریه می گریزم مگر به لبخندی برسم و درد ،...

Read More

چند قطره در دریا

Posted by on مرداد ۹, ۱۳۹۵

چقدر آسمانِ ابری آبی است و برگ درختانِ سوخته ، سبز و دوست داشتن غریب … *** مانندِ صاعقه می گذرد روز فاصله ها بسیار زیستن کوتاه و عقربه ها سریع تر از مردم چشمی چرخند در پیرامونِ نقطه ای که دیده نمی شود *** داستان غریبی است گرگها گوسفندها را بر می درند و می خورند گوسفندان اما فقط بع بع می کنند پرنده ای هم که دانه از میان پرچین بر می دارد چشم انتظار بازی و باز در کمینِ پرنده که به بر گرفتنِ...

Read More

لالائی

Posted by on مرداد ۹, ۱۳۹۵

صدایی در دل کهسار و نجوایی درونِ دل حضورِ ظلم و خون و درد و رنج و چند و چونِ دل … بیابانِ لبت را سیم پرخاری فروبسته بیا بگشای این در را ، برای واژگونِ دل ازین نامردمی ها تا نگیری پیرهن ، دامن چگونه قد بر افرازی ، نه در خود ، تا برونِ دل میان خواب و بیداری ، به خاموشی فرو افتد چراغ و ماه و کوچه ، در خیابانِ سکونِ دل چرا دروازه را بستی ، خدایی را رها کردی ، ببین بر کهکشانها ، می نشیند تا...

Read More

در پاگردِ پلکان

Posted by on مرداد ۹, ۱۳۹۵

– به بهانۀ دیدن نمایش « پلکان » و تقدیم به همۀ هنرمندانِ آفرینندۀ این کارِ بیاد ماندنی ، و خانم مهری آسایش گرامی – … از همیشه ، زیبا تر می رقصد غنچه ای ، در آغوشِ بهار … فروغ که پیشتر گفته بود : « جهان به لانه ماران مانند است » *** نه خوب و نه ناخوبیم مثل برگهای زردِ کنارِ خیابان نه میل مردن نه توانِ بر آمدن … شاید هوایِ امشب کمی طوفانی است *** خیابان خانه ما دو...

Read More