بقدری عریانم
بفدری عریانم که بوی طلای گداخته می دهد پیراهنم 13/12/91
Read Moreبفدری عریانم که بوی طلای گداخته می دهد پیراهنم 13/12/91
Read Moreترس سر آغازِ وحشی گری است … درد نقطۀ عطفِ زندگی و عشق، صفحۀ کاغذی بی خط برای کودکی که هنوز خواندن و نوشتن نمی تواند در امتداد این شب هم جهل تاب تحمل می خواهد مدادی به دستم بگذار تا نقطه ای سر سطر بگذارم...
Read Moreآهسته می گویم …. دیوار و دیو و دریغ و داغ و دروغ و موش و گوش و… باز هم دیوار *** زندگی زباله ای است در ساعتِ نهِ شب که هیچ کس نمی بیند به زباله اش می افکنیم *** بالا می رود ، ولی کمی به پایین می آید ارزش ارز نیست بالا رفتنِ بی ارزشی است *** به کشتی بی بادبانی سواریم در کشاکش موجی بر اقیانوس برای بر شدنِ طوفان موجی که گاه به بالا و گاهی هم به سوی پایین می رود *** در گرسنگی ات تنها...
Read More– از دفتر های قدیمی – می بینی می بارد… بر بام خانه مان قطره قطره باران *** می شنوی یک کودک در کوچه می گرید پاهای بی کفشش دستان یخزده و لرزانش می ترسند از باران *** می بینی در کوچه سیلی راه افتاده تا من را ، تا ما را از پای اندازدمان *** می شنوی همهمه را دزدی نه مردی را کَز سرما کِز کرده در گوشۀ یک دالان ( * ) می گیرد می بندد با تیپا می کوبد بر فرقش دانی که ؟ یا صاحب آن خانه یا...
Read Moreهمراهِ خاطراتِ ناگوار با چشمهایِ پر از انتظار دغده های بی شمار… آرزوهای بسیار و شنیدنِ صدای ناله و شیون و سوگواری از پس دیوار تا به پیشواز بهار *** هر شب که می گذرد چشم انتظار روزی بهتر است و گوش هامان در انتظار خبری خوش تر مگر از پس دیوارها … و پندارها *** دریغا اما که دستها همه دستِ تنگی برایِ گرفتن شُکرانه ای تا دوباره بسوش دراز شود … جوانه ها همه هم آمادۀ شکفتن در یاس و...
Read Moreنه شبنمی به بسترِ سترگِ برگِ سبز باقی مانده نه ریشه ای برای رویشِ جوانه ای همه چیزی چون همیشه به رنگ خاکستری تا به سوی سیاهی است *** دوستان همه در خواب و دشمنان یبدارند کارِ همیشۀ ما اما دیدن سیاهی گفتارها ست در منابر و قصاید و روزی نامه ها *** نه مرکزی به دایره بر جا مانده نه پیراهنی به خالی چرخش دردی است که بر شانه های تو تکرار می شود *** چراغی را میان باران روش کن شبیه سایه یا سیگارم از...
Read More