جـواد شریفیـان

سایت اشعار و دیگر آثار هنری

پرتقال ، درس کلاس اول

Posted by on تیر ۲۹, ۱۳۹۵

دندان شیریم

درد می کند

مادر دندان ندارد

مادر آش دوست دارد

من شیر دوست دارم

مادر مرا شیر می داد

شیر مادر هنوز مرا سیر می کند

هنوز دیو بدجنس قصه

پری دریائی را اسیر می کند

***

آسمان آبی است

آسمان آبی

خیلی بزرگ است

من در زیر آسمان آبی

خیلی تنها هستم

اگر بزرگ شدم

با پول قلکم

آسمان کوچکتری

برای خودم می خرم

***

گلابی

خیلی قشنگ است

پرتقال

خیلی نارنجی است

من توپ ندارم

من پرتقال ندارم

من توپ را خیلی دوست دارم

مادرم می گوید

پرتقال خیلی گران است

مادرم نمی داند

پرتقال ویتامین دارد

آموزگار

خیلی می داند

اگر بزرگ شدم

آموزگار می شوم

و برای اینکه شاگردانم ناراحت نشوند

به حرف “پ” که رسیدم می گویم:

پرتقال

هیچ چیز خوبی نیست

***

آموزگار می گوید

دست باید

پاکیزه باشد

لباس باید

نو باشد

من لباس نو را

خیلی دوست دارم

من به بابا می گویم

همین فردا

لباس قشنگی از اداره برایم بیاورد

***

من اداره را دوست دارم

من بابا را دوست دارم

من مادر را

دعوا نمی کنم

من آش دیشب را

دوست ندارم

اما دوباره امشب

آش دیشب را می خورم

با من دعوا نکن

از دعوا

زبانم بند می رود

من هیچ وقت دعوا نمی کنم

فقط با دعوا

دعوا می کنم

***

به مادرم گفتم

یواش

دوستم بدار

اگر بعضی موقع ها دوستم بداری

همیشه فکر می کنم

دوستم داری

به خواهرم گفتم

کاری نکن که گریه کنم

من همیشه زود گریه ام می گیرد

آموزگار گفت:

برای حفظ سلامتی

هر روز پرتقال بخورید

***

فردا و پس فردا

اگر مرا دعوا نکنند

دیگر

هیچ وقت به مدرسه نمی روم

برای اینکه هیچ کس نداند

من هر روز

غذای نیمروز ندارم

خواهش می کنم

به هیچ کس نگو

دیشب کفتری به خوابم آمد

کفتری که مرا بر بال خود نشاند

و تا پایان داستان ” داستان بی پایان ” برد

***

من

درس کلاس اول را

تا به آخر

یاد گرفته ام

چرا کسی به من ” آفرین ” نمی گوید؟

چرا

دیروز که عید بود

کسی سبدی پر از شیرینی و پرتقال

پشت پنجره نگذاشت؟

چرا تو که بابایم هستی

کاغذی به دستم نمی دهی

تا بر سفیدیش

پرنده ای را

درخت سیبی را

و پرتقال نارنجی رنگی را

در وسط یک آسمان

نقاشی کنم؟

***

آموزگار گفت:

درس امروز ” دایره ” است

مادر

برای فریب دادنم گفت:

« آفرین »

بابا می گوید:

سرو صدا نکن

من به مادر می گویم:

مرا دعوا نکن

به دوستم می گویم:

فردا بیا کنار پنجره

کنار پنجره ای

با چهار زاویه راست

را تازه یاد گرفته ام « هزار »

هزار بار می گویم

اگر کنار پنجره بیائی

دایره ای نارنجی

میان آسمان نشانت می دهم

دایره نارنجی رنگی که

هر وقت نگاهش می کنم

طعم شیرین ” پرتقال ” را

زیر زبانم

حس می کنم

بهمن 70

 

( خوانش شعر : منصوره منظری حصار )