جـواد شریفیـان

سایت اشعار و دیگر آثار هنری

سور رئال ۲- دستمال و کاشی

Posted by on فروردین ۱۰, ۱۴۰۰

دستمال را بر داشتم لکه های روی کاشی ها را زدودم این عکس آدم نیست دستمالی ست منتظر برای پاک کردن کاشی ها *** کاشی لکه را به دل نمی گیرد به سادگی  لکه   پاک می شود کاش کاشی باشیم...

Read More

سور رئال ۱- عبور گیج خاطره ای بر کهکشان

Posted by on فروردین ۱۰, ۱۴۰۰

می خواستم بخندم خندیدن حرام شد می خواستم برقصم ممنوع می خواستم ببینم پنجره ی روبرویم را بستی … می خواستم بمیرم امیر زاده ی اجل به مرخصی رفته بود *** هنوز می شود بگویم تمام اشکهایم را برای همیشه خندیده ام به سالی نه به ساعت و دقیقه ای نه بلکه به زاویه ای کوچک عبور گیج خاطرات تاریکم را بر کهکشان کور کجاوه می شوم *** نه گریه ام گرفت نه خندیدم نه ماه بر آسمان نه خدا در دل … پلکان کوچکی...

Read More

برف نو برف نو سلام سلام(*)

Posted by on فروردین ۱۰, ۱۴۰۰

برف به ساعت نشسته عقربه یخ بسته زمان تکان نمی خورد ***  هرم گرما مرا به خواب می برد تو اما گناه فقر را لحافی کن که از سوزش سرمای امشب رها شوی *** چقدر راحت است رها کردن تو در کنار پیاده رو و آمدن به خانه و خوابیدن و پیشتر از آنکه بخوابم “شاعر” شوم تلاش کنم در این شب برفی کودک ده ساله ای شوم کنار خیابان که رویاهایش را برای گرم شدن دور تنش می پیچد *** سرما مثل سال ۵۲ بیداد می کند و برف...

Read More

کلاغ پر

Posted by on فروردین ۱۰, ۱۴۰۰

نه آفتاب جوانه زد نه از تو جواب نه خدا جلوه … هرکلامی هم ناتمام …. میان خورشید های فسیل شده آفتاب پر تو پر جام طلا پر خدا پر *** زمستان تابید باغ پر … صبح اول دی ماه شد چراغ پر … سار  پشت پنجره لانه کرد کلاغ پر ***  آفتاب هنوزپشت پنجره  می خندد توهم هنوز در پرواز …. خدا از همیشه تابناک تر … خورشید پیر پر ماه سیر پر خدای دلگیر پر *** دلم برای کودکی که در این شب سیاه...

Read More

فصلی در شب

Posted by on فروردین ۱۰, ۱۴۰۰

 درشب  آن جاده سپید وطویلی که تا انتهای وحشی جنگل می رفت  تصعید شد وبر جدار ماه  یک هاله سپید نشست  *** هر شاخه درخت تنومندی با حنجره کبودش فریادش می کشید و عاجزانه  ناخن نرمش را بر پیکر سیاهی می سائید در من شبی بجا ماند ودرشب فضای شیشه ای اطرافم  فروشدم *** چون شاخه های نومید که بازگونه سربه حقارت می سایند دوشعله بزرگ که درمن بود  خاموش شد ومن با خنده های میرا تا چهره ای عبوس و خشن رفتم  تیر...

Read More

با شعله های دست

Posted by on فروردین ۱۰, ۱۴۰۰

 شب تار می شد  گرد تن من وتو  ما جاودانه ایم  این را باوبگوی که بردارد از لجاجت                                            دست شب عنکبوت زشتی است بر ریشه ی حیات سپید ما بفشاردست چنگ                     تنگ گویا خبر ندارد                ما آتشم ، آتش این را به او بگوی و بترسانش *** امید در درون تو دستی ست برخیز و آتشی بفروزان با دستهات با شعله های دستت                      دهگانه شب نیست می شود...

Read More