مُسَکِن
مسکن یکی یکی می آید درد… ده تا ده تا به قامت هر نفر ما سنگ نشده گِل می شویم به لای و لجن آلوده تا خمیری به دست خمیر گیر به قله فراز می شویم تا به « قیلوله ناگزیر » تن بسپاریم ما به آب چشمۀ فراموشی غسل می کنیم تا کفن برادرمان را به جا رختی شناگرانی بزرگ که از کودکی در افسانه های دیو و پری پرسه می زنند گردنکشانی کوچک که عادت به شنا به دریای خون دارند دگردیسیِ ناخوشایندی است روزنامه به شب...
Read More