سایه ای هست
سایه ای هست که با من می آید
سایه ای هست که این کوره ره خاکی را
روز و شب با من می پیماید
می گریزم
می آید
می پاید
_
فصل تابستان
سایه ای هست که در لای هوای گرم
از مچاله شدنم
مانع می گردد
در زمستان
سایه ای هست که از رویش من می کاهد
او ، چه می خواهد
_
مرغ شومی ، یا خجسته مرغی
دیرگاهیست که می دانم
بال بگشوده بالای سرم
لیک من
بیم دارم که به بالا نگرم
بیم دارم که به بالا نگرم ، اما
خوب آگاهم
عاقبت
سایه ای هست که من را خواهد پوشاند
شهریور 48
