جـواد شریفیـان

سایت اشعار و دیگر آثار هنری

حدیث دیگری از عشق

Posted by on فروردین ۱۲, ۱۴۰۰

از هر زبان که می شنوم نامکرر است قصه آن دختر نابینا را می دانی ؟ که از خودش تنفر داشت که از تمام دنیا تنفر داشت و فقط یکنفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنین گفته بود « اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس حجله گاه تو خواهم شد » *** و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد و دختر آسمان را دید و زمین را...

Read More

بازهم به همین سادگی

Posted by on فروردین ۱۲, ۱۴۰۰

روی زمینم در  راه رسیدن به خانه کنار بزرگراه ایستاده ام برای نوشتن سی دقیقه مانده به ساعت ده و ده دقیقه که عقربه های ساعت به شکل بالهای پر پرواز پرنده  ای  شوند یا انگار آسمان باشد که بال گشوده و مرا طلب می کند به آسمان چشم می دوزم به قصد دیدن ستاره ای که هنوز شماره ندارد – در قصه آمده که ستاره ها همه را شماره گذاری کرده اند – آسمان را غبار گرفته و چشمم چیزی نمی بیند **** به زمزمه...

Read More

بال بال می زنم از نفرت به سوی عشق

Posted by on فروردین ۱۱, ۱۴۰۰

             برای فروغ فرخزاد بال گرفت و رفت  مهمانی را پشت رفتنش تدارک گرفته بودند … بال گرفت و رفت و غوغائیان فریاد می زدند که می شناسیمش و از ماست  بال گرفت و رفت و از جنس آنها نبود …  بال گرفت و رفت نمی توانم تصور کنم که چند بار خواب علی کوچیکه را خوابیده بود و خواب دیده بود   و در بند رخت آویزان شده بود و زیرپوش شده بود و عشق را تجربه کرده بود 2 مرا چه به این حرفها  که طول زمین...

Read More

چشم و پنجره و دست

Posted by on فروردین ۱۱, ۱۴۰۰

برای نیمای کوچک در انتظار دیدن چشمانت که آفتاب را به رنگ میشی درآورده اند چه قدر پشت پنجره ماندم *** به آسمان نگاه کردی _به آسمان که ابر داشت_ و آسمان به رنگ چشم های تو شد وقتی که ابر ببارد _می دانم_  قطره های باران مانند چشم های تو رنگینند *** به من نگاه کردی به پرده ها نگاه کردی به تخت خواب، میز، آینه _حتی_ به شاخه های گل قرمز و سفید و خانه یکسر به رنگ چشمانت شد در چشم های تو   _اما_ هنوز من و...

Read More

نشانه ها

Posted by on فروردین ۱۱, ۱۴۰۰

زهره ی آسمون کو چراغ کهکشون کو … کمی تا قسمتی عجیب امروز عصر زلزله ای کوچک آمد هشداری کوچک برای اینکه خدا را باور کنیم و با مهربانی مهربانتر باشیم *** به ساعتی دیگر به نیمکتی نشسته راه رفتن مورچه ها را دیدم بی هدف و به هر سو ولی گذار پر شتاب مورچه ای از شرق به غرب در خطی مستقیم و بدون انحراف آنقدر تا نهان شود از چشم برایم عجیب بود  *** به ساعتی دیگر هوا که تاریک شد منظره ای بدیع دیدم در...

Read More