جـواد شریفیـان

سایت اشعار و دیگر آثار هنری

بی بی

Posted by on مرداد ۹, ۱۳۹۵

یک روز در میـان هلهله آوردندش ؛ از مشهد . بی بی را می گویم . بی بی که روز های کودکیم را از قصـه می انباشت . من و برادرانم را ، پهـلوی خویش جا می داد ؛ و قصـۀ پیری های سبز و سرخ و سیاهش را برای ما می گفت . اورا میان هلهله آوردند . او مشهدی شده بود .
من و برادرانم و بچـه های فامیـل ، به خانۀ آنهـا رفتیـم . زنها می آمـدند دسته دسته و چیـزی می گفتنـد . می نشستند و چیزی می خوردند و می رفتند . یک هفته کارشان فقط این بود . یک هفته رفت وآنها رفتند و به سر آمد این بازدیدها .

انگار باز هم همه چیز مثل اول شد . ما بودیم و بی بی. گردا گرد او و چشم به دهانش؛ که ذهن کودکانه مان را، با دور دستهای دور وخوب و خواب گونه می آلود . هیچ چیز تغییر نکرده بود . اما نه ، مردم بجای بی بی ، « مشهدی بی بی » می گفتند ؛ ولی ما نمی گفتیم. ما فقط بی بی را دوست داشتیم وغیر او را ، نه . ما شنیده بودیم که مشهد شهر مقدسی است وآرامگاه امامی … اما، از لفظ مشهدی بی بی، بوی بیگانگی می آمد و غربت . انگار از ما نیست . انگار اهل مشهد است و بوده و باید باشد .

بی بی هنوز قصه می گفت. من بزرگ تر شده بودم . من در میان قصه های او رشد کرده بودم و اکنون دستم به طاقچه (1) می رسید . دیگر میان ما بچه ها، توپ بود وسیله بازی . میعادگاهمان کوچه خاک آلودمان بود با تیرِ چراغ برقی در حاشیه اش ؛ و هرگاه توپ هوس پشت بام می کرد ، دستانمان را به بدنه تیر حلقه می کردیم و پایمان را روی به دیوار، گام برمی داشتیم و می لغزیدیم و به بالا می رفتیم ؛ تا به پشت بام و .. توپ را به دست می گرفتیم و می آوردیم .

دیگر، کمتر به خانه بی بی می رفتیم. شرمنده می شدم به بچه ها بگویم که به قصه های او معتادم. ما تازه خواندن و نوشتن یاد گرفته بودیم . آن روزها کتابهای قصه اگر چه کم بود ؛ اما بود . من قصۀ کتابها را دوست نداشتم . انگار مسخ شده بودند. انگار قصه باید، فقط از زبان بی بی شنیده آید. از هر فرصتی برای رفتن به منزل بی بی استفاده می کردم. وقتی برادرانم نبودند. وقتی که دوستانم برای بازی نیامده بودند. وقتی که …….. من به خانه اش می رفتم . می رفتم، تا سر بزرگ وپیرش را به حرکت در آورد . با شور و شوق قصه بگوید و با دستهایش ، بافتنی ببافد. آرزوها تمام شدنی نبود . آرزوی دیدن بی بی و گوش دادن به قصه های همیشگی اش . و روز ها هم در آمدن و رفتن بودند. یک روز، وقتی که میان قصه های او شنا می کردم و او یک ریز حرف می زد و می گفت ، در زدند . دو نفر از شهرداری آمده بودند ، گفتند : خیابان جدید، قسمتی از خانه را در بر می گیرد. تا چند روز دیگر دست به کار می شوند. همین را فقط ؛ گفتند و رفتند.

بی بی درخت ها را دوست می داشت، باغچه ها را نیز. من هم هر روز ، در آب دادن به شمعدانی ها و باغچه ها به او کمک می کردم . بی بی بچه نداشت . گلها ، بچه های او بودند . خیابان جدید در مسیرش گلها را نابود کرد. بی بی اندوهگین شده بود. حتی مریض شد. اما، چه فایده؛ که در آخر، نصف باغچه و حیاط، جزء خیابان شد ؛ تا در آن خیابان، در سالهای سال بعد، وقت غروب ، با دوستان قدم بزنیم و گفتگو .خانه های دیگر هم تغییر یافتند و چهرۀ شهر ما عوض شد.

یک روز از همان روزها، که قسمتی از دیوارِ خانۀ بی بی را خراب کرده بودند ، صدای افتادن کسی را شنیدیم. تنها بودیم. وحشت کردیم. شاید که دزد باشد . شخصی که از سرِ دیوار به این طرف پریده بود ، خودرا پشت تنۀ درختِ توت رساند و پنهان شد. ما بیشتر به وحشت افتادیم . بی بی ، رنگش سفید شده بود. شاهزاده ای که درمیان قصۀ او اسب می تاخت تا به جنگ دشمن رود، در ذهنش بلاتکلیف بود که برود یا بماند. و ماند و دید که ما کوچکترین حرکتی نکردیم؛ ورنگ چهره هردویمان سفید شده بود . اگر دزد چاقو داشت، چه کسی مارا کمک می کرد. شاهزاده که شمشیر داشت. اما ، او فقط در قصه بود. او تنها می توانست دزدان افسانه ای را بکشد . ما هاج و واج بودیم. تا اینکه دزد از پس تنه درخت بطرف ما آمد. نزدیکتر که شد شناختمش، برادرم بود. می خواست که ما را خندانده باشد . بی بی خیلی ترسیده بود . یک ساعت طول کشید تا به حالت عادی بر گشت. من با برادرم دعوایم شد و قهر شدیم . شش ماه طول کشید، تا اینکه بی بی مارا آشتی داد.

من باز قد کشیدم و به دبیرستان رفتم . دیگر نمی توانستم در ظهرهای تابستان از پناه سایۀ باریک دیواری که هر روز کوچکتر می شد عبور کنم و خورشید برمن نتابد . در روشنی بودم . به تیررس رسیده بودم . دیوارها کوتاه تر شده بودند، حالا دیگر دستم به رف (1) می رسید . در من نشاط کودکی تحلیل رفته بود. می گفتند عوض شده ام . اما من، هیچ نمی گفتم . تنهائی را دوست داشتم. دیگر قصه های کتابها ، آنقدرها برایم بی روح نبودند. با بچه های همسال هم کمتر به بازی می رفتم و این برایشان عجیب بود . سیزده ساله بودم. دوست داشتن را دوست داشتم ، و کودکانه عاشق شدم. مثل آدمهای قصه شده بودم. پری کوچکی را برای خود ساخته و پرداخته بودم و به او فکر می کردم و برای دیدنش با سکه فال می گرفتم. اگر شیر می آمد او هم می آمد. اما همیشه که شیر نمی آمد.

شیر یا خط خسته ام می کرد . یکروز از بچه ها فال با ورق را یاد گرفتم. ما در خانه مان ورق نداشتیم . پدرم می گفت ورق کتاب دعای شیطان است و دست زدن به آن معصیت دارد . من، پنهانی از چشم پدر، یک دست ورق خریدم ده تومان . مقداری از پولش را از بی بی گرفته بودم . از آن به بعد به زیر زمین خانه مان می رفتم. پنهان از چشم همه، حتی برادرانم ، فال می گرفتم . ورق ها را همیشه در پشت آینه بزرگی که در طاقچه بود، پنهان می کردم. هیچکس بو نمی برد. اما وقتی از اینکه مدام به زیرزمین می رفتم وکارهایم اسرارآمیز جلوه می کرد و به من مظنون شدند؛ دیگر برای فال گرفتن باید به خانه بی بی می رفتم و رفتم. روزهای تابستان، تخت را کنار حوض قرار می دادند. عصرها روی تخت می نشستیم . او باز هم برایم قصه می گفت و من فال می گرفتم . گاهی بفکر فرو می رفتم . در آن لحظه، می رفتم توی حال و هوای فوارۀ حوض که به بالا می رفت و پائین می آمد؛ و ماهی ها که پشت دیوارهای جلبکی با هم قایم موشک بازی می کردند.

بی بی چه خوب بود .می گفت ورق حرام است ، اما هرگز به پدرم نگفت که من یک دست ورق خریده ام . و من باز با ورق فال می گرفتم. گاهی هم او ، با دستهایش ، با دستهای پیر و بزرگش، برای من فال می گرفت . آستین دست چپش را بالا می زد ، انگشت وسطی دست راستش را روی انگشت وسطی چپش می گذاشت . انگشت شست دست راست را می کشید انگار می خواست کف دست چپش را وجب کند. حالا انگشت شست دست راست، روی نبض دست چپ قرار گرفته بود. انگشت وسط دست راست جا بجا می شد روی همان نقطه ای که حوالی نبض دست چپ ، پیدا کرده بود. کف دست راست دوباره کشیده می شد. تا انگشت شست دست راست، برسد به انحنای ساعد و بازو. چیزی زیر لب می گفت و دست روئی ، مسیر آمده را برمی گشت. آنگاه انگشت وسطی بالائی از انگشت زیری، گاهی عقب تر آمده بود ، گاهی جلو تر . بدین گونه ، یا فال خشک بود و بد ” وقتی کوتاه تر می شد” . یعنی که آن پریوار را نمی بینم . یا جلو تر و فال خوب. وقتی که از من سئوال می کرد: فال برای چیست ، می گفتم برای قبول شدن در امتحانات . ای کاش همیشه در امتحانات قبول می شدم !!!

یک روز ، آب حوضِ بزرگِ خـانۀ بی بی قطع شد . فواره از اوج افتاد . آب مـاند و گندیـد. سید جعفر ، شوهر بی بی ، به خانه های بالادست سر زد . آب آنها هم قطع شده بود. مسیر آب را عوض کرده بودند . آب به میدان جدید شهر که فواره پر اوجی داشت، می رفت. حوض حیاط خانۀ بی بی خشک شد ، ماهی ها مردند . از آن پس برای آب دادن به شمعدانیها هم ، باید از چاه می کشیدیم .پس از آن ، هرروز عصر دور میدان جدید شهر ، با بچه ها می ایستادیم. به فواره عظیمی که تصویر فواره های کوچک بسیاری بود ” که از حیاط های کوچک دزدیده بودند ” ، خیره می شدیم ؛ و به آمد و رفت مردم و پسرها و دخترها و آنکه پریوار بود . در روزهای کودکی از صبح تا غروب زندگی کرده بودم ، اکنون فقط لحظات عمرم همان دو ساعت غروب بود که در خیابان پرسه می زدیم و گپ با دوستان .

یک شب، وقتی که بی بی به نماز ایستاده بود، با هیکل شکسته و پیرش؛ و من فال می گرفتم؛ از پشت در صدای غریبی آمد . مثل صدای سایش شیئی به شیشه . صدا دو باره تکرار شد؛ شدیدتر. کسی آن سوی شیشۀ در نبود. ما وحشت کردیم. بی بی، دیگر نماز نمی خواند . نشسته بود ، هاج و واج ، با دهان و چشمهای باز و آن نقطه در را نگاه می کرد . آنگاه دیدیم ، کسی که پشت در خود را پنهان کرده بود، برخاست . از پشت شیشۀ در می توانستیم ببینیمش. لباس سفیدی بر تن داشت. مثل کسی که از عالم مرده ها آمده باشد. صورتش در تاریکی بود ، من گیج و مات شده بودم. آن کسی که پشت شیشه با لباس سپید ایستاده بود ، آمد جلوتر . و صورتش از تاریکی بیرون آمد. اورا شناختم . برادرم . من به خود آمده بودم . اطراف را نگاه کردم و بی بی را دیدم که به صورت روی قالی نخ نما افتاده بود . بی آنکه چیزی گفته باشد ، از حال رفته بود. نبضش نمی زد . انگار مرده بود “زبانم لال “. همسایه ها و مادرم آمدند . خانه شلوغ شد . برادرم گریخته بود، وقتی که دیده بود ، تفریحش نیمه کاره مانده است .

هفته ها طی شد. خیلی ها آمدند به عیادتش . دکترها هم آمدند . حالش خوب نمی شد ، دو روز سرِ پا بود و یک هفته بستری . دیگر برای من قصه نمی گفت. حتی، با دستهای لرزانش هم برایم فال نمی گرفت . در ذهنم پری گم شده بود. می گفتند بی بی هول کرده و ترشی خورده رویش . من، دیدم که هول کرد ، اما ندیده بودم که ترشی بخورد . خودش می گفت عمر زیادی از من نمانده . گاهی که حالش خوب بود ، هوس می کرد برایم قصه بگوید . در قصه هایش جای دیوها و پریزاد ها ، جای دزدها و حاکم ها عوض شده بود ، دیوها نیکو کار شده بودند و فرشته ها بد کار ، کاریش نمی شد کرد . وقتی قصه می گفت، بیشتر رنج می کشیدم. ولی مجبور بودم گوش کنم که خوشحالش کنم . من با برادرم باز دعوایم شد، مدتی قهر بودیم. تا اینکه باز بی بی مارا آشتی داد.

یک روز در میان غلغله بردندش . بردند و در میان گور به خاک سپردندش. یک هفته بیشتر شاید، زنها می آمدند دسته دسته و چیزی می گفتند . می نشستند و چیزی می خوردند و می رفتند . یک هفته کارشان فقط این بود . یک هفته رفت و آنها رفتند و دیگر نیامدند . بی بی هم ، که رفته بود نیامد.

بی بی عزیز بود ، بی بی که روزه می گرفت و نماز می خواند ، بی بی که روزهای کودکیم را ، با نقل و شیرینی حلاوت می بخشید . بی بی که برایمان قصه می گفت ، از شهر دیوها و پریزادان . بی بی دیگر برای ما قصه نمی گوید . او رفته است ، او را برده اند ، شاید دیوها ، یا شاید هم پریزادان . بی بی را روی چهار تا از ورق های بازی تصویر کرده اند ، همین ورق های بازی که اکنون کنارِ من است و می خواهم با آنها فال بگیرم که آیا بی بی بر می گردد ، یا نه . می گویند : ورق کتاب دعای شیطان است ، بی بی را روی چهار تا از ورق های بازی تصویر کرده اند. بی بی دو سر شده است، بی بی جهنمی شده است (2).

جواد شریفیان – 1349
(1) در حدود چهل سال پیش، یعنی زمان نگارش داستان، خانه ها معمولا کمد نداشتند. دیوار ها هم خیلی  قطور تر از حالا بودند . بجای کمد، تو رفتگی هایی مربع شکل ، در دیوارها تعبیه کرده بودند ، برای قرار دادن ملزومات ضروری یا وسایل تزیینی ؛ بنام “طاقچه” . بر بالای طاقچه ، نزدیکتر به سقف ، تو رفتگی مستطیل شکلی دیگر بود بنام ” رف” . طاقچه و رف وظیفه ی کمد های امروزی را داشتند ؛ یا دکور های چوبی که وسایل تزیینی را در آنها قرار می دهیم.

(2) در حدود دهۀ سی ” وقتی کلاس اول یا دوم دبستان بودم ” ، به بچه ها می گفتندکه دو سرِ مداد را نتراشید چون به جهنم می روید. حالا هم وقتی بی بی در ورق های بازی دو سر شده ، یعنی، جهنمی شده است .