با آبگینه ای به دست
آبگینه ای به دست دارم برای ریختن آب گونه هایم مثل اینکه بخواهی خاطر های را روانه کنی کنار خاطرات دیگر برای نگهداشتن در صندوقی فیروز ه ای یا کوزه ای بلورین گفتم مثل اینکه… گفتم خاطره… آه… – مثل اینکه خودم هم دارم خاطره می شوم- امشب نه فردا هم نه پس فردا اما شاید … * * * نمی دانم کدام خدای ظالم مرا به این گوشه از زمان پرتاب کرد که رنج لذت است که شادی در گریستن است که...
Read More