جـواد شریفیـان

سایت اشعار و دیگر آثار هنری

با آبگینه ای به دست

Posted by on تیر ۳۰, ۱۳۹۵

آبگینه ای به دست دارم برای ریختن آب گونه هایم مثل اینکه بخواهی خاطر های را روانه کنی کنار خاطرات دیگر برای نگهداشتن در صندوقی فیروز ه ای یا کوزه ای بلورین گفتم مثل اینکه… گفتم خاطره… آه… – مثل اینکه خودم هم دارم خاطره می شوم- امشب نه فردا هم نه پس فردا اما شاید … * * * نمی دانم کدام خدای ظالم مرا به این گوشه از زمان پرتاب کرد که رنج لذت است که شادی در گریستن است که...

Read More

سبز

Posted by on تیر ۳۰, ۱۳۹۵

دوستتان دارم… برای این که بیشتر زنده باشم و بیشتر دوستتان بدارم از محل خط کشی شده عبور م یکنم کسی نمی پرسد کی و کجا عاشق اولین رنگ زندگی شدی از شماره شناسنامه ات می پرسند و تاریخ تولدت را هم و تا تاریخ مردنت را – نه لحظه های زنده بودنت – به پرونده ی سیاهت در بایگانی اضافه کنند از ده سال پیش ده سال پیش تر افتاده ام به لحظه مردن وقتی که مرده باشم چه فرق م یکند که عقربه های ساعت...

Read More

شکوفائی

Posted by on تیر ۳۰, ۱۳۹۵

ای دست من نیازمند دست تو ای هست من نیازمند هست تو ای شعر من نیازمند چشم مست تو مگریز _ برخاسته ز خواب زمستانی تن را به آب باران می شوید آن در کنار جوی بنفشه چالاک از سکوت عظیم خاک فریاد سبز باغچه می روید ای سبز شعر گونه ی من برخیز _ ژولیده را ببین که می آید آشفته حال مثل همیشه هر صبح هر صبح زود آسیمه سر گرفته سیما 108 / مرثیه جویبار آزرده خاطر است میازارش شاید بفهمی از رخ تکیده و بیمارش _ خندان...

Read More

دلتنگی

Posted by on تیر ۳۰, ۱۳۹۵

وقتی که عشق حس عمیق گمشدگی است وقتی که زندگی جز گم کردنی و گم شدنی نیست پس عشق را عصاره هستی باور کن _ وقتی که عشق حس تباهی است وقتی که در نگاه تو ، من خود را ویران می سازم با دستهای خود مرا دوباره بساز دست ترا برای سازش آفریده اند _ آخر مگر نه ، روحم شمشیر آبدیده تیزی بود که عشق را غلافی کردم بر آن آخر مگر نه ، جسمم چون پیچکی است پرپیچ و تاب و بیتاب با داربست عشق فقط قادرم بر آسمان بسایم سر _...

Read More

غزل مرگ

Posted by on تیر ۳۰, ۱۳۹۵

“چون شب درآید از در   شب این هراسناک من یک قدم بسوی تباهی   نزدیک می شوم “   زیباترین غزل غزل مرگ است لبریز و عاشقانه و رقص ماهرانه تابوت بر کوره راه کهنه قبرستان _ برگی فروفتاد ازین شاخه این شاخه که منم بر آبی زلال تو موجی پدید شد شکننده که صافی ترا به تباهی کشانده است و لحظه های شاد مرا اکنون خود را بجرم ریزش این برگ از شهر آشنائی تو تبعید می کنم _ من می روم تا بی نهایت تا نیست تا...

Read More