جـواد شریفیـان

سایت اشعار و دیگر آثار هنری

پنج تابلوی معرق

Posted by on تیر ۳۰, ۱۳۹۵

تابلوی اول: صورتی   نزدیک تر بیا مثل زمانی که لنز دوربین را تنظیم می کنیم برای عکس گرفتن من هم دارم عدسی چشمانم را تنظیم می کنم برای گرفتن یک عکس نزدیک تر کمی زیاد شد کمی به عقب خاطرات این دو روزه هزار ساله اند انگار خاطره پشت خاطره می آید تا حضورت را همیشگی کند چقدر زیباست تمام خاطره ها رنگ صورتی به خود گرفته اند   تابلوی دوم: نیلوفری   سئوال می کنم از خود باغبان این گلخانه ام مگر که سرتاسرش را...

Read More

عابر خسته

Posted by on تیر ۳۰, ۱۳۹۵

عابر خسته کنارِ برکه ی راکد با شاخه ی سبزی به دست تا درختی که به سایه اش   پاییز آمد… پاییز آمد تا برای عابر خسته پنجه ی دستانِ خشکیده ی چنار را بدوزد بهم تا شولایی مگر برای خواب زمستانیش   بانگ رحیل و بیدار باش قافله سالار عابر خسته را نویدِ تنهایی می داد و ما اما از ستیغ کوه سخن می گفتیم و تیزیِ تیغ و دست های بسته و عابر خسته با خنجری آخته بر نیام بهار و پاییز و زمستان -بی تابستان...

Read More

تابستان که می آید

Posted by on تیر ۳۰, ۱۳۹۵

تابستان که می آید فقط به فکر زمستانت باش زمستان هم به فکر تابستان بیاد بیاور مورچه های آدمنما یا آدمهای کوچک مورچه قامت را از پنجره جدا شو و به بالا رها تا به آسمان برسی ببین که من تو هم حتی – بر گهای زرد ریخته بر حواشی خیابا نها را نمی گویم – من و تو هم حتی از پرِ پروانه کوچکتریم * * * به همین سادگی که باور نمی توانی اتفاق می افتد… اتفاق می افتد حتی اگر نخواهی و به ناگهان زیر...

Read More

با اشکهایم

Posted by on تیر ۳۰, ۱۳۹۵

– دلم می خواهد همیشه زیر باران قدم بزنم – چرا دلت می خواهد همیشه زیر باران قدم بزنى؟ – مرا به حال خودم بگذار   – با اشکهایم آسمانی آبی می سازم – با اشکهایت چگونه آسمانی آبی می سازی؟ – مرا به حال خودم بگذار   – با اشکهایم قایقی قهوه ای می سازم – با اشکهایت چگونه قایقی قهوه ای می سازی؟ – گفتم مرا به حال خودم بگذار   – با اشکهایم جنگل و...

Read More

بال بال می زنم از نفرت به سوی عشق

Posted by on تیر ۳۰, ۱۳۹۵

  – برای فروغ فرخزاد–   1 بال گرفت و رفت مهمانی را پشت رفتنش تدارک گرفته بودند … بال گرفت و رفت و غوغائیان فریاد می زدند که می شناسیمش و از ماست بال گرفت و رفت و از جنس آنها نبود … بال گرفت و رفت نمی توانم تصورکنم که چند بار خواب علی کوچیکه را خوابیده بود و خواب دیده بود و در بند رخت آویزان شده بود و زیرپوش شده بود و عشق را تجربه  کرده بود   2 مرا چه به این حر فها که طول...

Read More