هاشور می زنم روانم را ، با خنجر دوست داشتن
انگار – دیشب – باران به خوبی باریده بود نگاه اگر به پنجره بیندازی می بینی تمامش لکه لکه شده از باران می اندیشم لکه های باران هزار نقش به شیشه ی پنجره ی روبرویم انداخته… ساعت از ده شب گذشته کوچه ی پشت پنجره ی روبرو از آمد شدن آدمها تهی شده هزار مرتبه خدا خدا می کنم جنایتی اتفاق نیفتد * * * روزنامه های صبح و عصر در ثبت و انعکاس جنایت از یکدیگر پیشی می گیرند … زمانه ی بدی...
Read More