جـواد شریفیـان

سایت اشعار و دیگر آثار هنری

حکایت

Posted by on مرداد ۸, ۱۳۹۵

دو سال از هفده سال گذشت این دو سال بیشتر از هفده سال گذشت… دایره ی زندگی بر مدار زخم و زاری و زوال می چرخد *** روزی یک بار به تصویرم در آینه سلام می کنم روزی دوبار به مغازه دار محله سلام می کنم روزی سه بار به معده ام سلام می کنم *** بسیار خوشبختم و فراموش کرده ام که برادرم را برای همیشه برده اند فراموش کرده ام که برادرانم که برادرانمان لبخندشان فراموششان شده است  13 شهریور...

Read More

یلدا بهانه است

Posted by on مرداد ۸, ۱۳۹۵

نه دری گشوده می شود نه سایه ی خورشیدی لبخند نه چشمه ای زلال که آینه ای شود… تا تصویر خودت را در آن ببینی نه چشم اندازی برای کودکانی که در شب یلدا به دنیا می آیند پس اینهمه خوشحالی و بی تفاوتی چرا ؟ *** بر سر شاخه ی چنار ساقه های نازک برگهای زرد را توان نگهداشتن ندارند تو چرا برگهای کف پیاده رو را لگد می کنی ؟ اما با جاروئی در دست پیاده رو را از برگ خشک و خس و خار جارو می کند تا جائی برای...

Read More

مرثیه ای برای نوشتن

Posted by on مرداد ۸, ۱۳۹۵

هرچه دوست داری بر کاغذ بنویس – رقص عاشقانه باد… با موسیقی بی کلام نسیم *** هرچه که می بینی بنویس – پنجره های خاموش و در های بسته و دیوار *** هرچه که دلت می خواهد بگو – عبور پرنده از آسمان بدون ترس از طوفان *** هرچه می گذرد بنویس – عبور زمان در قالب دو عقربه *** هرچه که می شنوی بنویس – صدای گلوله و ناله پرنده و صدای گلوله و شیون کودک و …. *** چه آرزویی...

Read More

مرور خاطرات گذشته

Posted by on مرداد ۸, ۱۳۹۵

می نشینم تا خاطرات گذشته ام را مرور کنم … اب که می گذرد از سر … خاطره که بیشتر از دو تا می شود پیله ای خیال پروانه شدن دارد بارانی که خداست یا خدائی بارانی … و مثل هربار که می خواهی به فراموشی بسپاری خودت را و بهار را که همیشه است و باران را که هر شب بر چشمانت جاری می شود … هرگز نمی شود **** می نشینم تا خاطرات گذشته ام را مرور کنم می نشینم و گذشته ام را مرور کنم می نشینم...

Read More

چقدر پنجره دارد این اطاق ( قسمت هفتم شعر بلند «با خودم هستم» )

Posted by on مرداد ۸, ۱۳۹۵

برای خودم اطاقی می سازم با هزار پنجره و هر صبح با امیدی دوباره روبروی یکی از پنجره ها می نشینم در انتظار آمدن باران تا هزار سال …….. و در هزاره ی بعدی روبروی پنجره ی بعدی *** دلم که می گیرد از نیامدن باران چشمانم بارانی می شوند چشمانم که بارانی می شوند باد می وزد و پنجره را با خودش می برد من هم کنار پنجره ی بعدی می روم می نشینم و منتظر می مانم *** کسی از کنار اطاقم عبور می کند کسی که...

Read More