جـواد شریفیـان

سایت اشعار و دیگر آثار هنری

پس لرزه ای از زلزله

Posted by on مرداد ۹, ۱۳۹۵

حسد می ورزم به تابوتهای بی جسد که مرگ را به ریشخند گرفته اند … حسد می ورزم بر جنازه های بی تابوت که عشقهای بزرگ را مانند بره ای کوچک به قربانگاه و عرش خدا می برند حسد می برم به کشته های زلزله که زمین لرزه تیرِ خلاصی شد تا از سیاهی دروغ رها شوند …. بگذار شعر، نا تمام بماند مثل زلزله که با رودبار و لار و بم آغاز شد و به ورزقان رسید دو روز پیش هم بوسه ای به چهره قهوی ای بوشهر زد و این...

Read More

بلبلی که گرگ شد

Posted by on مرداد ۹, ۱۳۹۵

  _ به بهانه دیدن دوبارۀ نمایش پلکان . تقدیم به زنده یاد اکبر رادی ، هادی مرزبان ، دانیال حکیمی ، مهری آسایش و عزیزان دیگر – دوست داشتن ، افسانه ای شده… سرمای خشونت و نفرت و آز آبی آسمان را سیاه تر از شب کرده عقابان کوچک هم زیرِ پَر دنبال لانه کوچکی می گردند *** کسی نمی دانست بوریا قالیچۀ سلیمان می شود …. حالا هم به آواز نوحه دلخوشیم … جز ناسزا صدائی نمی آید و کلید جهنم در دستِ...

Read More

بازیِ رنگ ها

Posted by on مرداد ۹, ۱۳۹۵

سیاه سفید می شود مثلِ مویِ من… … سفید سیاه می شود شبیهِ روزگارِ ما … خاکستری اما همیشه خاکستری می ماند مانندِ آرزوهایت *** سبز فاصلۀ کوتاه و نازکی است میانِ زرد و آبی شاید هم خوابِ برهنۀ ستاره ای در مهتابی *** کبودٍ بنفش اما رنگ و نقشِ کوچکی است که پروانه ای به دوش می کشید … بیا شب پره را برای همیشه دفن کنیم پنجره را هم برای همیشه نیمه باز *** بیهوده به انتظارِ خدا نشسته...

Read More

تبلورِ تنهایی

Posted by on مرداد ۹, ۱۳۹۵

هزار پنجره در اینجا هست که هیچکس نمی بیند …… کسی نمی پرسد چه نفسِ نا کشیده هنوز در قفس زندانی است *** به دنبالِ خیالِ دل انگیزی هستم که به چنگکِ خاطرۀ شبِ سیاه بنشیند مانندِ استخوانی که دندانِ سگی را نوازش می کند *** نومید وار و نا امید ساقه علفی می شوم که کشتگری به دندان می برد … اما دو دانگِ شب هنوز به رنگِ دردِ شما باقی است … صدای آژیر را هم کسی نمی شنود بره های کوچک...

Read More

فانوسی برای گرسنه ها

Posted by on مرداد ۹, ۱۳۹۵

  به راستی که خالیِ گرسنگی ات را نمی شود جواب داد … … نانی را که از گلوی تو می دزدند خنجری به قلب می شود آیا یا هلال ماهی که شبهای ما را به ریشخند گرفته است ؟ *** از دیوار کعبه بالا می روم اما بجای اینکه دیوار را ببوسم به پای برهنه و کوچکم لیسه می کشم … سکوت می کنم مگر آوازم از زبانِ خورشیدی جاری شود که در هر صبحدم...

Read More