عید و کودک و زلزله
– گفت و گوی من و عید و کودکی بجای مانده ، در پسِ دیوِ زلزله – … ” من ” : چادری به سر کشیده ام !!! و بی چادر نیستم مانند باز مانده های زلزله های پیاپی و فرو شکستن و ریختنِ سقف و پوزش در میانِ تبرک و تبریک که پیچ و تاب می خورد در آستانۀ عید *** ” او ” : عید که دوباره و هزار باره می شود دوباره به چاه فریب می افتم از گریه می گریزم مگر به لبخندی برسم و درد ،...
Read More