از باران
– از دفتر های قدیمی – می بینی می بارد… بر بام خانه مان قطره قطره باران *** می شنوی یک کودک در کوچه می گرید پاهای بی کفشش دستان یخزده و لرزانش می ترسند از باران *** می بینی در کوچه سیلی راه افتاده تا من را ، تا ما را از پای اندازدمان *** می شنوی همهمه را دزدی نه مردی را کَز سرما کِز کرده در گوشۀ یک دالان ( * ) می گیرد می بندد با تیپا می کوبد بر فرقش دانی که ؟ یا صاحب آن خانه یا...
Read More