برای پروانه ها و مورچه ها
« یک » چقدر فرصت زیستن کم است چقدر مجال درد کشیدن از دستهای بد اندیشان زیاد چقدر زود عوض می شوند موجوات فسیل شده ای که به بازی پلیدی نشسته اند چقدر و چندبار بگویم دستهایم را نبندید تا خودم طناب دار را به گلویم بفشارم *** « دو » خاطراتم از شب انباشته تر می شود جیب کاسبکاران و دروغگویان هم از حقارت لبریز تر *** آتشی ست یا آشتی یا عطشی یا پرنده ای بنام عشق که پرهایش را کنده اند *** چقدر فرصت دارم...
Read More