در اتوبوس
داستان کوتاه – طنز
اتوبوس چه تند می رود. انگار خسته نیست. له له نمی زند. مانند آن پیر مردی که باری بدوشش است و در طول جاده مثل یک سگ – یا از سگ کمتر- از خستگی مچاله شده و آب می شود تمام تنش و چهرۀ پر از چینش را می پوشاند.
من، بی آنکه جم بخورم، جاده با تمام هیبتش از زیر پای من، در می رود. خورشید چشم را می زند، البته ، وقتی که سمت راست اتوبوس ، کنار پنجره نشسته باشی و به جانب جنوب سفر می کنی و پنجره باز باشد تا که باد بیاید و باد پرده را به اعتصاب وا می دارد. خورشید چشم را می زند، علی الخصوص، وقتی بهشت زهرا را می بینی و خیل مردمان مرده پرستی را که بر سر مزار مرده شان جمعند و شیون می کنند. بیچاره آنکه مرد. بد شانس قوم و خویش و فک و فامیلش. آخر اگر که سال گذشته مرده بود، خانواده و نزدیکانش با افتخار و افاده به دیگران می گفتند : “ ما مرده مان را دربهشت زهرا دفن کرده ایم ! “ . حتی اگر شانس بیشتری داشت و اولین متوفی در بهشت زهرا می شد، شاید یک جایزۀ نفیس ، مثلا یک کفن از ابریشم ، نصیبش می شد و باز ماندگانش در لوح خانوادگی ، این افتخار را با آب و تاب حک می کردند. هنگام بازدید در عوض تسلیت به هم می گفتند “ تبریک ! “ اما حالا چه افتخار و چه تبریکی ، در طول چند ماه در این گورستان ، چندین هزار سر خر ـ ببخشید ، مرده ـ پیدا شده .
پس شاید بدین سبب تمام مرده پرستان غمگینند. حتی از دور می توان کسالت و اندوه را میان چهرۀ شان دید. بگذار بگذریم . بگذار جلگه ها و کوه های دور دست ، یا آسمان غبار آلود را تماشا کنیم .
خورشید، پُر زننده است و چنین نمی ماند. خواهی دید. یک ربع بعد ، مس گداخته خواهد شد. بعد از تب، در شیار میان دوکوه ، آرام آرام گرد خود می چرخد. خون قی می کند و می میرد.
عینا” همانکه مرد و در فراخناکی آن قبر تنگ و تیره تنش را تسلیم کرم ها کرده است. مثل اینکه از ذهن من برون نمی رود آن قبرستان. این سوی می رویم. آن سو و آن سو تر، حتی تا قلمرو خورشید. اما همیشه بازگشتمان به آن تنگناست.
***
یارو ، چقدر تخمه خورد ، به تخـ….. . سیگار های من تمام شد اما فک های او هنوز تکان می خورد. وقتی سوار شد و روی صندلی کنار من قرار گرفت. کتش را بروی پاهایش انداخت. گره کراواتش را شل کرد، و از کنار صندلی اش بسته بزرگی برداشت. یک بسته کادوئی با نوار قرمز پیچیده. شاید برای نامزدش کادو می برد . اما چنین نبود. آنرا مقابل من گرفت و گفت : “ بفرمائید بخورید ! “ دیوانه بود شاید. آخر ، حتی نوار قرمز را هم باز نکرده بود . شاید می خواست من افتتاحش بکنم. من هم گفتم : “ ممنون ، نمی خورم. “ خندید. از جواب عاقلانه من خوشش آمد. با شوق و شور، شروع به باز کردن آن بسته کرد. من زیر چشم مواظبش بودم. با اشتیاق کودکانه ای شروع به خوردن کرد. بسته لبالب از تخمه بود.
من یاد قصه ای قدیمی افتادم : “ آن مادری که بچه اش را برای پیدا کردن کار فرستاد. مشتش را پر از نخودچی کرد ، تا بخورد. هرجا تمام شد همانجا مشغول پادوئی شود. “
من از بزرگی پاکت به طول راه پی بردم. بی انقطاع می خورد. دیگر تعارفی کوچک هم – حتی – در کار نیست. با اینحال ، من تخمه دوست ندارم ، و جیک جیک تخمه شکستن را ، علی الخصوص در اتوبوس. و گوش دادن به ترانه های آفت را حتی بر آن ، ترجیح می دهم.
***
راننده کیف می کند از این صدا. “ چه خوب می خواند. “ این را مسافری که یک ردیف جلو تر از من نشسته به بغل دستیش می گوید. پس ، او هم از صدای آفت محظوظ می شود.
“ ساقی جامی شراب بیار “ این آفت است که می خواند، و من به یاد دم به خمره زدن هایم می افتم. آن مرد ریش دار که همردیف ما ، آنسوی راهرو نشسته ، هی پیچ و تاب می خورد. هی زیر لب بدو بیراه می گوید . اهل خداست – حتما – و از صدای آفت ، بوی گناه می شنود. بیچاره تاب نمی آورد. مصمم ، هم آمرانه ، هم خواهشانه ، با صدای بلند می گوید : “ لطفا گرامو خاموش کنین “ . راننده زیر سبیلی رد می کند و به روی مبارک نمی آورد. دومرتبه یارو بلند تر فریاد می زند : “ جناب راننده ، کم کنید صداشو “. حالا، راننده چون جناب شده ، مجبور می شود، Volume را بپیچاند . اما چقدر خواهان دارد این آفت . ده ها نفر همه با هم می گویند : “ بلندش کن “ . راننده نیز بی معطلی بلند می کند آفت را – البته فقط صدایش را- و مرد ریش دار که با جماعت کافر روبرو شده ، دیگر حرفی نمی زند و دمق می شود.
مردی که در کنار من نشسته و کتش را بروی پایش انداخته و گره کراواتش را شل کرده ، فقط تخمه می خورد . بی اعتنا به دیگران.
***
راننده ها عجیب جماعتی هستند. در پشت رُل، ادعای خدائی دارند. وقتی که چانه گرم می شود ، ترمز نمی کنند و دیگر کسی جلودار آنها نیست . از شاهکارهایشان که برایت می گویند. کم مانده است دو شاخ از گاو قرض کنی و در دوجانب سرت بچسبانی ! راننده های دیگر را می کوبند و در مهارت هیچکسی انگشت کوچک ایشان هم نمی شود. آن دو مسافر ردیف جلو، خوش باورانه گوش می کنند و سرتکان می دهند، اما، آرام آرام، ناباورانه به پشتی تکیه می دهند.
دیگر کسی به وِر زدن راننده توجه نمی کند، بجز کمک راننده، ولی اوهم خسته می شود. از میدان در می رود. آخر گاهی به لای قبایش بر می خورد، که راننده او را هم از تحقیرهای خود مصون نمی گذارد. شاگرد شوفر، – که معلوم می شود آدم کم حرفی هم هست – از نیش های راننده، تاب نمی آورد. از کوره در می رود، می توپد: ‹‹بابا، سرکچل ما از کره گی دم نداشت››. لابد می خواسته بگوید. ‹‹دست از سرکچلم وردار›› یا ‹‹خر ما از کره گی دم نداشت››، که از اختلاط این دو در مخیله اش، چنین شده و با خنده مسافرین، تمام می شود قضیه.
***
خورشید، دیگر چشم را نمی زند، اگرچه پنجره است. و پرده نیز آرام است. وقتی که تو به پرده نیازی نداشته باشی، از اعتصاب دست برمی دارد. از دور شهر مذهبی قم نزدیک می شود. یعنی، او ایستاده است و ما چهار نعل به آن نزدیک می شویم.
از بیخ گوش من صدای رسائی می گوید: ‹‹برای سلامتی امان زمان…›› مردم، یعنی، – حتی-، همان جماعت کافر، نمی گذارند حرفش تمام شود. ‹‹بانگ بلند صلوات… و دومی بلندتر از اولی و سومی بلندتر از دومی، که التهاب و شور مردم، تا منتها درجه رسیده.
آن مرد ریش دارِ دمق شدۀ چند لحظه پیش، حسن غرور گم شده را می یابد و خنده خفیفی، از لای ریش های حنا بسته اش، زُق می زند.
***
‹‹ یک پاکت پلاستیک بده›› زن بچه دار این را گفت و بچه اش را روی پایش جابجا کرد. که باز هم صدای وق زدن بچه موجی شد و تمام صداها و همهمه های میان ماشین را بلعید.
مادر، کلافه از لجاجت بچه، از سوئی، ناراحت از عوارض مسافرت- استفراغ – یک پاکت پلاستیک، مملو از برگشت خورده های شکم را، از شیشه پرت می کند به وسط جاده.
راننده با نیش ترمزی، برای بار دهم – شاید – می ایستد و یک نفر مسافر تازه سوار می شود. بعد از چقدر چانه زدن.
انگار که فرشته رحمت آمد. برای مادری که بچه اش وق می زند. مادر با دیدن آجان، به بچه نشانش می دهد. و بچه را می ترساند. بچه که انگار، با ضربه های محکم باتوم آشناست، از گریه دست بر می دارد.
با یک تکان جانبی دستم به پاکت پر تخمه خورد، – شاید هم قصداً-، و تخمه ریخت، گمان کردم مسافرت به انتها رسیده، بالاجبار. اما نه، مرد بغل دستیم دولا شد، تا دانه های آخر را از زیر صندلی پیدا کرد. و باز روی جاده لغزان، ماشین به رفتن ادامه داد.
***
امروز صبح ماجرای عجیبی دیدم. از خیابان روزولت عبور می کردم. نگاهم به بالکنی افتاد. جوانکی هیپی نشسته بود و خیابان را می پائید، انگار دختری بود. یک پیره زن با بچه بغلش در کنار او، لب بالکن ایستاده بود. مردک، مانند بچه ها می خندید و دست هایش را به هم می مالید، و چند بچه را که در پیاده رو بازی می کردند، به پیره زن نشان می داد. اما زن فقط مواظب بچه بغلش بود. من تندتند می رفتم و آنها را نگاه می کردم. زن بچه را نوازش می کرد، موهای صاف را از روی صورتش پس می زد. او را بخود فشار می داد. می بوسید. آنگاه، ناگاه، چشمش به من که مواظبش بودم افتاد. بچه را میان خیابان پراند چلو پای من، به زمین خورد. با وحشت به خورده شیشه های شکسته چشمانش و چهره اش نگاه می کردم. انگار خون سرخش را دیدم، اما فقط لباس قرمزش بود و پاهای شکسته
گچی اش.
***
اتوبوش تند می رود اما، زمان، یواش. مسافران هم خوابند جز من و مسافر کناری من، از درز شیشه سوز سردی می آید. بیرون سکوت و تاریکی است، و شیشه کارِ آینه را می کند. و شیشه حمل می کند تصویر مرا. اما دخول سرما را مانع نمی شود. من سردم است و سرما خوابم را می گیرد. چشمان من خسته است، و گوش های من نیز، از این صدای زوزه وار و ممتد ماشین. فردا، دوباره باید برگردم. این صندلی مرا رها نمی کند. و از طلسم شوم جاده مرا رهائی نیست. باید فکری کرد.
***
انگار بعد مسافت تمام گشته و، پاکتِ پر تخمه ته کشیده و، بر کنارِ جاده چراغ روئیده، باز از کنار گوشم فریادی بر می آید، ‹‹بانگ بلند صلوات››. و صلوات های بریده بریده که مردم را بیدار می کند.
ساعت یک است و خیابان ها خلوت، مسافرین همه بیرون را نگاه می کنند. اتوبوس می ایستد. یک نفر پیاده می شود. بر روی دیواری نوشته اند ‹‹سرخط را بگیر و بیا››، که ما هم می گیریم. اتوبوس دوباره براه می افتد. مسافرین هم خط را تعقیب می کنند، راننده نیز، و خط در امتدا دیوار باغ به جلو می رود. می پیچد، ما هم می پیچیم. اکنون، همه کنجکاو انتهای خط اند. مسافر کنار من هم از شکستن تخمه دست برداشته و خط را ندنبال می کند….. مسافرین همه پکر می شوند، راننده هم، اتوبوس می ایستد، نگاه ها همه به انتهای خط خیره شده، من هم. حسابی لجم گرفته. در ته خط نوشته شده ‹‹ نعلت به سبیل بابات ›› .
تَمَت
جواد شریفیان – پائیز 1350
