جـواد شریفیـان

سایت اشعار و دیگر آثار هنری

مُسَکِن

Posted by on مرداد ۹, ۱۳۹۵

مسکن
یکی یکی می آید
درد
ده تا ده تا
به قامت هر نفر

ما سنگ نشده گِل می شویم
به لای و لجن آلوده
تا خمیری به دست خمیر گیر

به قله فراز می شویم
تا به « قیلوله ناگزیر » تن بسپاریم

ما به آب چشمۀ فراموشی غسل می کنیم
تا کفن برادرمان را به جا رختی

شناگرانی بزرگ
که از کودکی
در افسانه های دیو و پری پرسه می زنند

گردنکشانی کوچک
که عادت به شنا به دریای خون دارند

دگردیسیِ ناخوشایندی است
روزنامه به شب نامه
عصا به مار
مسکن هم دیگر جواب نمی دهد

***

ما بسیاریم
بسیار تر از ماسه های ساحلی
که به موجی کوچک
در عمق رویاها
به خواب و به خواب و خواب و
به خاموشی

کسی به من زنگ نمی زند که بکوید
بجای باز کرن پنجره ای
به سوی آسمان
تمام زنگها را خفه کرده اند

ما بسیاریم و دردِ دل بسیار
حرفهای نگفته را هم
به چوب رختی
کنارِ کفنِ برادرانمان
آویزان می کنیم

3/10/92