جـواد شریفیـان

سایت اشعار و دیگر آثار هنری

حسرت

Posted by on مرداد ۹, ۱۳۹۵

 

پرده را از سرم بردار
چشمِ موهایم
به دنبالِ شعاعِ آفتاب می گردد

حسرت زردی را
به جای زرفشان خورشید
بر کوه خاکستری خاطره می انبارم

***

افق
عمود شده بر سرم
چقدر باید دراز بکشم
تا افق را
در راستای واقعی ببینم

گیسوانم را ای کاش
پرنده ای بدوش می کشید

***

پردۀ نمایش
نیمی باز و نیمی بسته
تماشاگران ، خسته
و
گردانندگان صحنه
قهقهه سر دادند

***

از طوفان قهقهه چون عبور کنیم
سیل می آید
و ما زیر لای و لجن خفته

با حسرتی دیگر
همراهِ طعم تلخ و سوزش دردی در دهان
بجای حلاوت بهشت

خرداد 93